تبليغاتX
نشریه ادبی Domino

نشریه ادبی Domino

(شعر - داستان - مقاله )

 

 

انگشت برمی دارد

:کلاه !

         / از سربازش کنید! 

 

با پاهایی که نشسته ایم/ بلند

انگشت هم دراز می شود.

موهای قشنگی که می کاری،اما سبز می شود

با پاهایی که هم نشین، می خواست دراز شود

تا بشکند.

دستی به آب، تا می توانی مهمان یکیست .

 

بین ما که می کاری

سرباز می زند دور سرم

تاب می خورد

"چیزی نیست که ببینیم."

 

 اگر شد جای دستم که می زنی

: دراز می شد گره می زنی        " کوتاه نیامده باشید"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 
 
 
برنامه جلسه پنج شنبه ۳۰/۴/۸۴ با موضوعيت :
نقد و بررسي كتاب
انديشه هاي حسي * / سروده ي شهلا آقاپور
در ساعت ۵ بعداز ظهر در دفتر انجمن افراز برگزار
مي شود.
 
*  كتاب انديشه هاي حسي  را از فروشگاه نشرقصه ، واقع در روبروي دانشگاه تهران ، پاساژ فروزنده - طبقه همكف تهيه نماييد. (تلفن نشر قصه : ۶۹۵۳۴۶۲)

 


براي آشنايي بيشتر با  "شهلا آقاپور " به
سايت شاعر :
www.aghapour.de مراجعه كنيد .

و دوشعر از "شهلا آقاپور " :

   در آن سوی شب

        آزادی   


گزارش جلسه ادبي / ۵شنبه : ۳۰/۴/۸۴

دفتر انجمن افراز بسته بود.

جلسه نداشتیم .

تمام .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

     پنجشنبه : ۱۶/ ۴/۸۴ با موضوعیت ( افسانه سی زیف ) آلبرکامو

باحضور نازنین نادری - امیر قاضی پور - مجید یگانه - مرتضا مر تضایی - نمرودی - حمیده صمدی - حسین محمدی و احسان برگزار شد.

در این جلسه " نازنین نادری " شمای کلی ای  از آثار ، رویکردهای مختلف ، نوع روایت و روایت پذیری " آلبر کامو " به بحث و گفت و گو پرداخت .سپس " حسین محمدی " مقاله ی مبسوط خود را با موضوعیت (افسانه سی زیف) قرائت نمود. در این مقاله رویکردهای مختلف و احتمالی در رابطه با انتخاب زبان اسطوره ای در این اثر را طرح نمود . رویکردهای متفاوت و مختلفی که یکی از آنها را می توان طرح این زبان و مقوله برای ارسال پیام اخلاقی دانست .ایشان پس از ارائه ی نظریه " خوانش موازی " و تولید متن موازی از نظرگاه " هانس گئورگ گادامر " دست به ساختن متنی موازی (سی زیف ) کامو زد و نتیجه ای که گرفت مخالف و متفاوت از طرح های پیشینی منتقدان بود. " محمدی " در قرائتی دیگر نتیجه گیری کردند که این متن را می باید امیدوار کننده دانست تا متنی نهیلیستی . " مجید یگانه " نتیجه بحث "حسین محمدی " را از راه دیگر واز نظرگاه " موریس بلانشو " به بررسی گذاشت . او بر طبق خوانش بلانشو از (سی زیف ) کامو ، متن (سی زیف) را در ارتباط با مرگ به سنجش گذاشت که بلانشو این افسانه یا اسطوره را برای خواندن مرگ در ادبیات قلمداد می کند . (سی زیف) با کسب عقوبت به زندگی جاودان دست می یابد و (سی زیف) چون یک استعاره از متن ادبی قلمداد می شود .


 

برنامه جلسه آینده ، به تاریخ ۲۳ / ۴ / ۸۴ با موضوعیت ( جنون روز )*

 اثر موریس بلانشو درساعت پنج بعداز ظهر ،در دفتر انجمن افراز برگزارخواهد شد.

* (جنون روز ) را در سایت دوات - قسمت مقالات بخوانید . در ضمن سایت دوات فیلتر است ...فیلتر را بشکنید !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

 

 

-----------------------------------------------------------------به همگی

ترجمه ی مزدک علی زاده

 

در پانزده آوريل يک هزار و نهصد و سي در روزنامه ها به همراهِ اعلاميه ي خودکشي ، نامه ي پيش از مرگِ ماياکوفسکي هم به چاپ رسيد. شاعر دو روز قبل از عملي کردنِ تصميمش نامه را در جيبِ خود قرار داده بود.


در مرگِ من کسي را مقصّرندانيد.خواهش مىکنم شايعه پراکني نکنيد. اين مرده آن را اصلاً نمىپسنديد(به طورِ وحشتناکي). مادر، خواهران و رُفقا ببخشيد؛ اين راه حل نيست و اين را به ديگران توصيه نمىکنم اما من چاره ي ديگري ندارم.
لىلا مرا دوست بدار.
رفيق حکومت! خانواده ام، لىلا بريک، مادر، خواهران و ورونيکا و تيدُونا ،و فالونسکايا؛ اگر تو براي آن ها زندگيِ قابلِ تحمّلي را سامان بدهي سپاس گذار خواهم بود.

شعرِ شروع شده را به خانواده ي بريک ها بدهيد. آن ها خودشان مىدانند با آن چه کنند.





گفته مىشود:
"ماجرا پايان يافت"
قايقِ عشق،
با تصادمِ زندگي در هم شکست
من حسابم را با زندگي تصفيه کردم

طومارِ محنت و درد و رنجِ متقابل ديگر به هيچ کار نمىآيد

خوشبخت باشيد


ولاديمير ماياکوفسکي
12/4/1930


رُفقاي "وَپ"، مرا ساده دل نَاِنگاريد.واقعاً کاري نمىتوان کرد.
بدرود.

به پرميلوف بگوييد افسوس که شعار را زير پا گذاشت با او بايد برخوردِ جدي مىشد.
                                                                                        و - م
در ميز 2000 روبل دارم براي ماليات بدهيد. مابقي را از "گيز" دريافت خواهيد کرد.
                                                                                        و - م



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

   

               فروغ ( تولدش ) نشد! / ۵شنبه : ۹/۴/۸۴

قرار بود درباره ي ( تولدي ديگر ) فروغ  صحبت كنيم ... كه به خواندن چند شعر از اين كتاب بسنده شد .

سپس " علي سطوتي قلعه " متن خود را درباره ي شعر ( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ) خواند . متني سرشار از گزاره هاي بازنشدني،كه با پرسش هاي حاضران روبرو شد.

در قسمت دوم جلسه بترتيب/ ياشار ( اسكندرنژاد) - امير قاضي پور -  مجيد يگانه -علي سطوتي قلعه - فرهاد اكبرزاده و احسان ، شعرهاي خود را خواندند . كه در مورد شعر ( اسكندرنژاد ) و ( قاضي پور ) صحبت شد.

حاضران جلسه : آنهايي كه نام برده شد + نازنين نادري - مريم قهرماني - حسين محمدي - نريمان نوابي

< اين تنبلي را بر خود و ديگران نمي بخشم - كه قرار بود در مورد ( تولدي ديگر ) صحبت شود ... و جلسه بسويي ديگر رفت . >

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

                                                                       

                                                       بازگشت معکوس

 

تعارض در عملكردشخصيت مبين نياز و آرزويي است كه باواقعيت هاي موجود در تضادند، اصل واقعيت در ذهن عليه اصل لذت مبارزه مي كند و شخص بايد براي رفع نيازهاي اجتماعي بارسيدن به آرزوهايي در آينده متحمل ناراحتي شود،اين آرزوها سركوب شده باعث بوجود آمدن ناخودآگاه مي گردند واين ناخودآگاه همان انگيزه اي است كه مرد را به خانه يي كه براي اجاره گذاشته مي كشاند .عملكردهاي مرد برخلاف انتظار يك خريدار است،جا به جاي داستان پر از گفته هايي است (بيشتر بصورت واگويه)كه به نحو بارزي با موقعيت مرد به عنوان خريدار همخواني ندارد و البته تاكيد متن بر اين نكته است كه شخصيت ديگر داستان از اين موضوع اطلاعي ندارد. واين رازي است ميان خواننده و شخصيت اصلي كه تاآخر حفظ مي شود . مرد براي ارضا ء ميل سركوب شده ي خود سعي مي كند كه صحنه دلبخواه خود را بازسازي كند، خودرا در موقعيت دلخواه قرار مي دهد و سعي مي كند براي دستيابي به هدف خود نقش بازي كند. اما خواننده واگويه هاي مرد را مي شنود و تصاوير را از چشم او مي بيند.طرح از وانمود كردن كاذب حقيقت به تصحيح آن پيش مي رود.
 در داستان هاي (عاشق) و(مگه اين طرف ها روباه هم پيدا مي شود؟) نيز به گونه اي با همين طرح روبرو هستيم . شخصيت ها براي سردرگمي و ناآرامي خويش دنبال علتي مي گردند و مي دانند( اين آگاهي در متن تاكيد مي شود ) كه ريشه ي اين مشكل را بايد درگذشته جستجو كنند ، در داستان (عاشق ) بازگشت به گذشته با وارد كردن شخصيتي ثانوي به داستان شكل مي گيرد ،آن شخصيت هيچ مشكلي را بر طرف نمي كند  اما بهانه مي شود كه شخصيت اصلي بازگشتي دوباره به گذشته داشته باشد، اين بازسازي واقعيت ( كه باخود حرف مي زند) چراكه در بازگشت شخصيت دوم آنچنان با زندگي او آميخته  مي شود كه در او اين شك را بوجود مي آورد كه شايد - خود نيمه ي دوم يا مهارنشدني وجود او بوده است ، همان نهادي كه بوسيله ي (خود) مهار شده / اما در نيمه ي راه (خود) به سمت ( فراخود) مايل مي شود، واين همان شروع تنش در زندگي است ، در داستان ( مگه اين ...) شخصيت مي داند كه براي پايان دادن به سردر گمي بايدبه گذشته رجوع كند ، اماكدام گذشته؟ گذشته ،كه سرزمين مادري او محسوب مي شود ، يا گذشته - كه دوران وابستگي عاطفي او را تشكيل مي داده است.طرح حركت از اميدچيزي به تحقق يافتن آن است اما به نقش بر آب شدن آن مي انجامد و اين لحظه ي كشف در پايان داستان به يكباره او را در بر مي گيرد  و اين همان لحظه ي مكاشفه يي است كه "چخوف" به عنوان شگرد داستان برآن نظر دارد ، اين لحظه ي مكاشفه را در داستان هاي ( آلبالو پلو) و ( عقاب ) نيز مي بينيم ، اما در داستان ( آلبالو پلو) آنچه كه غير منتظر جلوه مي كند ، آن است كه اين مكاشفه براي شخصيتي روي مي دهد  كه  به عنوان يك شخصيت فرعي در انتهاي داستان ، وارد مي شود . شخصي كه هيچ شگردي براي برجسته شدنش بكار نرفته است ، و پاياني را مي سازد كه نشان مي دهد بر سير آن مطلبي كه سبب ساز رخداد هاي روايت شده بوده ، چه آمده است.
در داستان ( عقاب ) اين مكاشفه در پي يك گفتگوي دو نفره شكل مي گيرد، گفتگويي كه بيشتر شبيه به يك بحث روانكاوانه است،مرد ابتدا با توسل به يك شگرد عاطفي ( بيان كردن خاطره ي كه مي تواند حسادت زن را بر انگيزد ) مي خواهد به گونه يي از زن انتقام بگيرد . اما موضع گيري غير منتظره ي زن ،مرد را در چنان مخمصه يي قرار مي دهد كه حتا باورهاي پيشيني اش مبتني بر تسلط مردانه او را زير سوال مي برد  واين همان لحظه اي است كه به ضعف شخصيتي خود پی مي برد ،اين ضعف با تصاوير دلالتي همچون سرماخوردگي (سر خوردگي) همراه مي شود ،همچنان كه در طول داستان نيز از اين شگرد استفاده مكرر مي شود ،تطبيق روز  و فضاي داستان با روال پيشبرد وقايع و نيز نمادهايي چون عقاب در فضاسازي داستان نقش مهمي دارند .اما اين طرح تبديل شدن يك رابطه بين شخصيت ها به  رابطه ي متضاد آن در دو داستان ديگر ( خوب است كه عرق نمي كني ) و ( تكان نخور الان برق مي آيد) با فقدان آزادي سوژه در شكاف  هاي متن بروز مي كند : در داستان ( خوب است كه ...) قرار دادن همزادي ( خواهر دو قلو ) با زن كه در جسم با او مشتركات و عملن مالكيت فردي را از او سلب مي كند، در تصويب پي رنگ موخره بوده است. فرد از ابتدا فقط از سوراخ كليد او را مي ديده  است ، او زن را در محدوده ي جسمش كشف مي كند ، همان عاملي كه زن از وجود آن محروم بوده  و اين كشف برايش موجوديتي تازه و جانب بوجود مي آورد و مي خواهد كه آن را حفظ كند ، فرد با بازگشت به گذشته در جايگاه ( خود ) قرار مي گيرد و اينبار بر خلاف روند معمول به جانبداري از نهاد ( اصل لذت ) در مقابل فراخود( عرف اجتماعي ) مي پردازد.
در داستان ( تكان نخور... ) نيز به گونه يي با همين شگرد روبرو هستيم ، اينبار بازگشت با يك پيشنهادي كه در ظاهر نابجاست، شروع مي شود، اما پيشنهاد خريدن لباس ، كشف دوباره موجوديت فرد به عنوان يك جنسيت را مطرح مي كند . آيا اين هم نوعي مكاشفه است؟
با يك جمع بندي مي توان گفت كه : طرح دراين داستان ها دچار تحول اساسي مي شود، وضعيت اوليه يي وجود دارد، تغييري رخ مي دهد كه به يك جور بازگشت يا معكوس شدن وضعيت مي انجامد و گره گشايي صورت مي گيرد . در هر يك از مواردي كه گفته شد مي توان پيوندي را ميان تحول در سطح رخدادها با دگرگوني در سطح درونمايه يافت. واين پيوند همان نقطه ي عطف مشترك تمام داستانهاي اين مجموعه است.                    
                

  نازنین نادری                                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

                                                          

                                                                              اجرا در شعر

 

اولّين موضوعِ قابلِ بحث در حالِ حاضر و شايد به قولي پسنديده ترين عنصرِ شاعرانه، بحثِ اجرائيّتِ شعر و اجرا در متنِ شعر است. اگر شايد بخواهيم تعريفِ يکتايي از اين اَمر داشته باشيم دچارِ سرگيجه شويم. چون مفهومِ اجرائيّت خود به نوعي اجرائيّت الزام دارد. امّا اگر مختصر تعريفي مجبور باشيم بدهيم. اين باشد که اجرا کردن اولاً در زبان است. ثانياً نوعي کُنشِ زباني است که منجر به آفرينش هايي مظروف که خود ظرفِ چيزِ ديگري که نيّتِ مؤلّف است مىشود. به عنوانِ مثال" شعرِ موسيقيِ رضا براهني در خطاب به پروانه ها".
امّا حالا بپردازيم به موضوعِ اجرائيّت،
۱- اجراي زباني و اصلاً خودِ اجرا به نوعي ايجادِ محدوديّت مىکند که اگر قائل به تفاوطِ دريدا هم باشيم و به قولِ يکي از "دشمنان"/* بگوييم هر کارِ نو بايد پيشنهاداتِ تازه اي در زبان و بر زبان داشته باشد، آن وقت گرفتارِ نوعي عذابِ رواني مىشويم. فرض کنيد صد کار به معناي بارتيِ کلمه که هر کدام هم اجراي خاصِ خود(متفاوت با بقيه)داشته باشند. براي صد و يکمين کار دچارِ بن بست هاي شگرفي مىشويم. حتي تصوّرِ اجراي نامحدودِ زباني خود ايجادِ نوعي متافيزيک مىکند.
۲- در طولِ تاريخ و مخصوصاً از نوعِ مدرنِ آن، مؤلّفيت و پدرخواندگيِ مؤلّف بر کار حضورِ متافيزيکي و حتي فيزيکي (مثلاً خواندنِ شعر و دفاع از آن)را داشته است. اجراي زباني به نوعي اين قضيه را تشديد مىکند. به قولي حضورِ يگانه ي مؤلّف را بر متن نشان مىدهد
مخاطبِ عام از نوعِ شعرخوان براي يک بار کار را مىخواند و وقتي رو در رو با اين کارهاي ساختاري نتواند آن ها را بشکند، به نوعي بىحوصلگي دچار مىشود. چرا که هميشه (حالا از نوعِ ايرانيِ آن)تک بيت ها و بندها و سطرها (در موردِ شعرِ نو)را در خاطر نگه مىدارد.
۳- اصولاً يکي از معايب اين کارها ، بسته بودن و ساختاري بودن آن ها نيز هست.در اين نوع کارها که مخصوصاً از اجراهايزباني بهره مىبرند، بيشتر بر نقشِ
حروف و کلمات تاءکيد مىشود و به قولي ريخت شناسيِ خاصِ خود را مىسازد.
اين متن ها که در آن ها دال ها مىرقصند، تاءکيد بر تسويه ي براعتي وجود دارد که خود باعثِ ايجادِ نوعي تاريخِ خطي مىشود که در جاي ديگر به آن مىپردازيم.
امّا به هر حال اين "مؤلّفيتِ يگانه" باعثِ ايجادِ نوعي دلزدگيِ مخاطب هم مىشود.
۴- در کارهايي که اجراي زباني مرکزيّت دارد (البته نوعي مرکزيّتِ کاذب)، اصولاً بنياني به شدّت فرماليستي دارند. يعني "تاريخِ ادبيات به مثابه انقلابي دائمي"يا" کاربردِ ادبيِِ نابِ زبان" هميشه در بعضي از اين کارها هم نوعي "عنصرِ غالب" وجود دارد.(تکنيک، فرم، زبان) که بايد جا به جا شود. شايد اصلاً نه نتها اين ها مشکل نباشد، بلکه خصوصيّت باشند. امّا کارهايي که مخصوصاً اجرا دارند به شدّت بديع هستند و عقلِ شعري و  شدّت مدرنِ ما هم موافقِ صد در صدِ هر نوع بداعت است. يعني اگر تاريخِ ادبياتِ ايران را نردباني تا بىنهايت پله در نظر بگيريد. هميشه نوعِ رسيده هاي بديع از بقيّه بالاتر مىايستد و اين دقيقاً نقطه ضعف و پاشنه ي آشيل شان است.
"در آينده هر کس فقط براي ۱۵ دقيقه مشهور است" اگر اتکاي همه ي مايي که ادعاي پست مدرن بودن داريم ارتباطات است. پس چطور کاري که اينقدر مدرن است را ما بپذيريم. (به چند دليلِ ساده اولاً پيچيدگي که خاصيّتِ مدرن بودن است. دوماً نبودِ مخاطب را براي اين نوع کارها و ...)
هنري که مخاطب در آن حضور نداشته باشد و نتواند آن را بازتوليد و مصرف کند و به تعبيرِ"بودريار" آوانگارد باشد، "ليوتار" و "مؤلّف خواندگي" داشته باشد و ...چطور مىتواند پست مدرن باشد؟

پىنوشت:

*/لازم به ذکر است در اين نوشته و نيز در سايرِ متن ها عقايدِ نويسنده بازتاب دارد و نه چيزي غير از آن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

 

             جهان داستانی ( هول ) / ۵شنبه : ۲/ ۴/ ۸۴

 

حسین محمدی :

۱- نویسنده برای ترسیم فضای آثارش که در واقع در چه فضایی شکل می گیرد هیچ کاری نمی کند و خواننده را در یک جزء از زندگی عادی قهرمانش ( روایت کلی داستان ) قرار می دهد - حضور در لحظه بودن .

۲ - نویسنده در طول مسیر داستان مدام پیش ساخته های ذهنی مخاطب را تخریب می کند . از این وضعیت می توان " تخریب پیش وضعیت " نام برد -

این حالت " پیش وضعیت " زمانی رخ می دهد که خواننده ۳-۲ پاراگراف از داستان را خوانده است و برای درک بهتر از داستان و آفرینش ذهنی داستان دست به دامان تصاویر خودکار در ذهنش می شود تا شاید بتواند خطی از روایت ها را پی بگیرد - ولی نویسنده شما را رها نمی کند و هر چه به جلوتر می رود و شما هر چه بیشتر می خوانید متوجه می شوید که آنچه در ذهن ساخته اید بنایی سست است و مدام توسط نویسنده تخریب می شود .

این حرکتی مداوم است - موقعیت سازی ( فضاسازی ) ( خواننده ) به سمت تخریب فرضیه شما ( نویسنده )

این حالت ادامه دارد تا زمانی که داستان به پایان می رسد و شما در می یابید خواننده با بازی با کلمات ، شما را در موقعیت یکه و منحصر به فرد قرار داده است .

شاید شما در جای جای داستان تصاویر ذهنی مشترکی با متن و زندگی خود یافته باشید ، ولی در ادامه در می یابید این شباهتی است جملاتی و نه بیشتر - تنها شباهت ، نه یگانگی واقعه - چرا ؟ چون نویسنده به پایان متفاوت رسیده است . نه پایانی که باید می رسید - یا آن طور که شما حس می کردید - بلکه آنطور که جملات تصمیم به پایان گرفته بودند .

( شما به تسخیر واژگان در آمده بودید نه بیشتر )

 

امیر قاضی پور :

* در ( سیگار کشان ) با قصه ی جنگ روبرو هستیم .توپ و تفنگ و مومیایی و بازی های بینامتنی که که از منظر سه راوی ، روایت می شود .

عدم روشن بودن داستان از یکسو به جذابیت آن افزوده است و سوال هایی را مطرح می کند :

- انفجار ی که همه حوادث را در برگرفته از کجاست ؟

- چرا " موطلایی " سیگار را به داخل انبار مهمات می اندازد ؟

- آیا تعمدی وجو دارد؟ اشتباهی ؟

برخی چیزهای بدون پاسخ ، چیزهای نااندیشیده داستان را با مخاطب و اندیشه او روبرو می کند .

ص ۱۰ : " راستی دکتر ، چرا آخرین روزهای قبل از مرگ همه محکومان به مرگ کشیدن سیگار است ؟ اولین هوسی است که یادت می آید یا آخرین تسکینی است که می ماند ؟ "

* در ( عطش ) بیمار ی ها و روان پریشی ها را در خیال و واقعیت می بینیم . زنی که خود را به آتش و تن شعله ورش کشانیده است . رفتارهای مرد گویا او را به جنون کشانیده ، و برای دکترها و روانپزشک ها روشن شده : که زن هر دو ماه یکبار ببیند چیزی دارد می سوزد .

ص ۲۷ : " ببینید که دود گله به گله از ملافه های خشک و صابون خورده بیرون می زند "

داستان ناگفته های زیادی دارد که هر کس می تواند دریافتهای خودش را از برای فهم داشته باشد. به زن خیانت شده و او در عوض خیانتی که از جانب شوهرش دیده ( هم خوابگی مرد و روابط هر شبه اش با زنهای دیگر ) همه چیز را به آتش می کشاند . مرد ، هر روز در کنار اتاق زن - که با تیغه یی از هم جدا شده با زن دیگری هم آغوش می شود و ۵ سال است که زن را فراموش کرده است .

شیوه گفتن این آتش رونده و سوختن در داستان متفاوت است .داستان تنها در گفتن" آتش زن "خلاصه نمی شود . داستان ، داستان سوختن است . زن مرد را نمی سوزاند ، بلکه اورا به آغوش نیز می کشاند ...کنارش دراز بکشد و دستهایش را دور تن او قفل کند ، فشارش دهد و آتشش بکشد .

" خاکسترها را تماشا کند " - ص ۳۱

و صدایی که زن از ۵سالگی می شنود : " آتش به جان افتاده ! باز چیزی چکاندی ؟ " - ص ۲۷

و این از همان نفرین های مادرانه مادرش است که دارد می سوزد.

شیوه نوشتن قصه مهم می شود : زمانی که ماجرایی نه چندان غیر معمولی در شکل داستان ، نوشتن و گفتنش چیز دیگری است .

* نثر قصه های داستان های این مجموعه ، نثری جا افتاده در دل داستان هاست . چنانچه با زمان وقوع ماجرا زبان داستان نیز بر می گردد .

ص ۳۸ " دو نوازنده ی چنگ به خوابگاهم بفرست و سه کنیزک قوی بنیه تا قوزک پاهایم را نوازش دهند . هنگام بالا رفتن از استحکامات قلعه ی شمالی ، سنگی از زیر پایم غلتید، دستور بده ..."

* ص ۴۴ : " دیگر سوژه ها تمام شده اند و کسی نیامده تا مرا به خاطر استفاده ی ابزاری از آن ملامت کند .تا توجیهش کنم که اگر ابزار تیشه یی ام را از دستم بگیرند ، پس چه کسی خاطرات سفالین آن چه را بر او رفته و رفته ها رفته خواهد نوشت . و دیگر کسی زبان درازی نخواهد کرد که بگوید تو سنگ قبر تراش پیر مفلوک ،تو نویسنده نیستی و فقط مرده ها را قلم زده ای. "

 

و حرف های دیگر " امیر قاضی پور "... که بدلیل زیاد بودن  مطالب در وبلاگ نیامده است . قابل توجه آنهایی که به جلسه آمدند!

حاضران جلسه : حسین محمدی - امیر قاضی پور - نازنین نادری - احسان - برجسته


 

    برنامه جلسه آینده / ۵شنبه : ۹ / ۴/ ۸۴

   نقد و بررسی کتاب ( تولدی دیگر ) فروغ فرخزاد

* ساعت ۵ بعداز ظهر - کوچه شاهین - پلاک ۲۹ ( دفتر انجمن افراز )

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط دومینو  |