تبليغاتX
نشریه ادبی Domino

نشریه ادبی Domino

(شعر - داستان - مقاله )

نگاهى به نمايش‌هاى بيضايي - ‌ ‌هشت اجراى صحنه‌اى حاصل چهار دهه تلاش

  بهرام بيضايي

بهرام بيضايى هنرمندى است که با وجود چهار دهه حضور حرفه‌اى در سطح عالى هنر تا کنون تنها هشت نمايش را بر صحنه برده است. عنصرى که شايد يکى از دلايل کيفيت بالاى کارهاى وى محسوب مى‌شود. به گزارش مهر، اين هنرمند به عنوان کارگردان سينما و تلويزيون شهرت دارد. به خصوص آثار سينمايى وى براى مخاطب عام شناخته شده تر هستند. اما نگاهى به فعاليت هاى هنرى بيضايى نشان مى دهد که وى در عرصه نمايشنامه نويسي، فيلمنامه نويسى و تحقيق نيز آثار قابل توجه زيادى دارد و برخى از آنها تاکنون به چاپ رسيده اند. در اصل وى را در عرصه نمايش بيشتر بايد يک نويسنده توانا دانست تا يک کارگردان.بيضايى فعاليت حرفه اى اش را از نيمه دهه 40 با نگارش مطالبى در زمينه فرهنگ و ادب آغاز کرده است. وى از آن زمان تاکنون 8 اثر نمايشى را بر صحنه برده است که يکى از اين آثار در اصل پايان نامه همسرش بوده و 16 فيلم سينمايى را نيز کارگردانى کرده است. اما در همين زمان بيش از 50 فيلمنامه کوتاه و بلند به نگارش درآورده و حدود 30 نمايشنامه را ارايه کرده است.از ميان نمايشنامه هاى بيضايى آثار زيادى توسط کارگردان هاى مختلف به اجرا درآمدهاند. از ميان نمايشنامه هاى چاپ شده اين هنرمند “پهلوان اکبر مى ميرد”، “هشتمين سفر سندباد” و “سلطان مار” بيش از سايرين به وسيله کارگردان ها به اجرا درآمده اند و فيلمنامه “روز واقعه” که به وسيله سعيد اسدى به تصوير کشيده شده است، شناخته شده ترين متن سينمايى وى محسوب مى شود.اين هنرمند در آثار نمايشى خود همواره از زبانى خاص استفاده کرده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

جاده

 

زرد

با عنوان اصلی جاده

 

خُب خانم مرادی!

شما خوب فکر می کنید.

گمان می کنم چند باری من را غافل گیر کرده اید. درست؟ ولی این کافی نیست. یک اعتراف می کنم: شما هنوز از سانتی مانتالیسم فکری در رنج هستید ولی باز هم از خیلی ها جلوترید! وقتی اصرار بر این داری که چیزی را بسنجی؛ تلاش تو قابل درک و مشهود است. در تمام فضا سعی می کنی رسوخ کنی و سوراخ ها را پیدا کنی و انگشتت را توی هر سوراخ بپیچانی ولی مگر فقط سوراخ ها هستند؟ و مگر انگشت تو توی همه ی سوراخ ها به کار می افتد؟ شعری از تو می خوانم که شعریتش برایم در درجه ی دوم اهمیت است. شعری را می خوانم که با شعریتش کمی مجادله دارم. جای کلی صحبت است. دوست عزیز! اعظای امکان ِبودن به دیگران، دیگرانی که به هر جهت مثل من نیستند؛ مثل تو نیستند؛ قابل ستایش است. و بعد از آن تلاش در سمت شناخت و تحلیل بودگی. شاید چیزی هست که بهتر از مال من است. خوب است که برچسب ها را خودت روی شیشه های مربا می چسبانی و یقنن همان انگشتت در این جا کارامد است. می دانی از چه حرف می زنم؟ به شعرت نگاه کن. می فهمی سعی دارم چه چیزی را منتقل کنم؟ ولی چیزهایی هست که این مهم را از تو دور و دورتر می کند. زمان می گذرد و هستند چیزهایی این وسط، زمان می گذرد و من به این هستن ها خواهم پرداخت. تجربه هایی هستند در این میان و خلاصه هر چیزی که می توانند در فرزانه ته نشین کنند. آرام بگیرند آرام بگیرد و فرزانه دارد فکر می کند. سر و سامان می بخشد. امید دارد که چونین کند و امید دارد که همین طور هم بشود. می شود؟

 

من روشنفکر نیستم فرزانه ی عزیز. نمی خواهم چیزی باشم. نامی، برچسبی. همه می دانند! من الهام ملک پور هستم. تو این را می دانی؟ از خودت پرسیده ای؟ باید دوباره توی داروخانه شعر بخوانیم. نه. این دفعه باید در داروخانه شعر نوشت. تو نوشابه ات را می خوری و من ترجیح می دهم آن قهوه ی شاش سگ را نخورم. حتا آب هم نخورم. فقط به تاءنیث شعری فکر کنم. باید یه کافه باشه که توی اون آدم ها مربا بخورن. هست؟ ذهنم مدام به دنبال چیزهایی می گرده. این شعر به کسی تقدیم شده است؟ یا این شعر در حال چسباندن لیبل است روی خودش؟ روی خودش تاب می آورد. روی خودش به سرپیچ ها خیره می ماند. باید یک نفس بخوانید؟ باید یک نفس بخوانید تا کلمه روی هم راه بگیرد؟ تا این همه مشغولیت توی این ازدحام فرو کند؟ فرو نکند. باید یک بار تصمیم گرفت.

به خودم فکر می کنم.

 

پنج شنبه 26 مهرماه 1386

الهام ملک پور

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

با اسم کوچک

 

فریبا خوانی

با اسم کوچک چتر

 

وقتی سنگ ها داغ می شوند کار من جمع کردن سنگریزه هاست در اطراف ساحل شنی به زن ها نگاه می کنم وقتی دریا طوفانی ست فقط نگاه می کنم دریا به سمت موج اگر خراش های کنار لبم اگر هر ذره ای در حباب های نیتروژن ساخته بودمش می دانست که می بینمش دوست داشت که بداند؟ دوست نداشت که بداند؟ ولی از نگاه هایی که می کنم از همان خراش کوچک روی صورتم می دانست که نگاهش می کنم و می دانست که در خواب های من برهنه است

نبود

نمی باشد خواب آدم ها را ذوب می کند بالا می برد و پایین درست روی سرم چیزی در اطراف میز تکان می خورد آب می خورم آب می خورم زن هایی که در ساحل چشم می چرخانند پرهیزگاری در مشمای بادبان چه قدر می لرزد چه قدر به تنش اندازه می شود چه قدر از خودش می پرسد ستاره ها که چه قدر می خوابم تا بخوابانم هر نور را در سمت هایی از کلگی بازتاب بی مسیر هر پیاده روی می ایستم و نگاه می کنم دریا همه جا را موج می دهد من روی سخره ها خط می کشم امضای ناشناس پسرم روی بادها می لرزد من نمی دانم برای چه کسی آب بیاورم پسرم بادها است که وحشت من از گروه تابستان دوستش دارم پس پوستم را روی سطحی از هذیانش می کشانم

می شود نوشت که کتاب هایی در قفسه هایی وجود من را می خشکانند می شود تا برای یک دوست نامه ای نوشت نامه ای نوشت و از او خواست تا توی دهنت بزند بشاشد رویت و چربی موهایش را ببوسی و گریه هایش را بلور نمک کنی هی من می شناسمت اگر امروز باشم اگر سفرهای شبانه ام به سمت هر جایی ست این قدر خسته می شوم که روزها فقط آب می خورم و شعر می نویسم و به دردهای موضعی فکر می کنم خواب می شود خواب سنگ های سیاه را دید وقتی صدای شب در حفره ای از گلوی کسی آرام می شود می گوید الهام نگاه می کند می گوید بیا تو یک سکانس ابدی را ذخیره می کنی حالا باید بروی کجا نگاه می کند و در اطراف سفید نور پخش می شود بیدار می شوی چه قدر خسته ام کسی فکر بهتری دارد؟ وقتی در تمام سطح زمین کسی نیست که مثل من از این فیلم ها ببیند خسته می شود و بعد زنگ می زند و بعد زنگ می زند بعد می روی و کفش هایت را می پوشی و یوسف آباد را همه ی آن را می گردی و زیر پا می گذاری تا سنگ های سیاه و کوچولو زیر پایت چیزی نمی خورد زمین برمی گردی خیره می شوی و غافل گیر می شود و نمی تواند بفهمد دلیل این مسخره بازی تو را صدایش را نمی شنوی طبل هایی در تن اش میخکوبت می کنند این طبل ها برای چیست سرش به سمتی پرت می شود این طبل ها هی می کوبند به صورتم صدایش را نمی شنوم و دوباره زندگی معمولی ست سعی می کند معمولی به نظر برسد خواب هایم را با چشم باز تدوین می کنم و هیچ کس نمی داند که ابر واژه ی تاراج است یک نام بگذارید برای خیابان من باید یک نام داشته باشد این اجرای شبانه ام در کنار من با ریتم من راه می رود و زیر باران آرام آرام حرف می زنیم انگار تکه های گوشت را با دقت بجویم آرام و هر کلمه طعم دهان را انتقال می دهد آرام نفس می کشیم باران نمی گذارد ولی من به سنگ فرش نگاه می کنم و او گاه گاهی صورتش را کج می کند به سمت صورت من که در موهای خیسم چسبیده است می ایستیم و به منظره ی دور ابرها و کوه ها نگاه می کنیم انگار کوه ها لحظه لحظه خاک می شوند این ها اسم های حقیقی اند وقتی خسته ام وقتی باید گوشه ای نشست و به یک ساندویچ گاز زد دوست دارم به صورتی خیره بمانم و اشتهایم را فراموش کنم سمت شما لحظه ای نگاه کنم لحظه ای صورتم را بردارم تا فراموش کنم

 

پنج شنبه 26 مهرماه 1386

الهام ملک پور

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

تماس

 

این شعر از الهام ملک پور

 

تماس

    

 دل ام برایت تنگ شده

ولی نمی خواهم بگویم که دوست ات دارم

فکر می کنی نیازی باشد؟

 

به موهایت نیاز دارم

از هر طرف که کشیده باشی        موهایت

برای خواب دیدن

نیازی باشد تا تو را به شراکت بگذارم با الهام

الهام

توی خواب هایی که می میری

نیاز دارم

نیازی مبرم به بوی بدن ات

نیاز       تماسی شهوانی

کارهایی از این دست جواب می دهد به خاموشی       سراغ ثانیه ها می روم

فراموش کردم که زنده ام

دارم خواب می بینم

دارم تو را می بوسم

 

دمایی که ذوب ام نمی کند     یخ می زنم در هر نقطه از مخاط

 

هر نقطه ای را دست می گذارم

هر صفر به سمت حرکت اجزای مهلک

من دارم نیازی را حس می کنم که کفش هایی در آن واکس می خورند    و در آن هر ثانیه از ابرها بالا می رود تا باران بیاورد

انگشت هایم

 

 

خیس می شوم و می بوسی هر جایی را        و می روم در هر جایی       می خواستم  . . . .

چیزی نیست که پشه ها سرخ و سوزنی

چیزی نیست آبله های روی پوست ام

 

 

لازم دارم که نگویم دوست دارم ات

دارم ات که نیستی در کنارم

                                                                                              الهام

دارم این جا چایی می خورم در لیوان دسته دار       ولی حیف

دارم این چایی را می خورم

لازم دارم

و می خواهم

می خواهم به هر سمت به تو بربخورم

می خواهم در هر گوشه ای از تو اصابت بکنم

جایی دارم تمام می کنم       این که تو نیستی

سال ها

سال های زیاد

زمان را می خورم تا تو نیستی

 

 

دست هایت که کم نمی خواهند روی هر جایم

من هم می خواهم

دست را روی هر انحنا بپیچانم

و هر منحنی را بپیچانی به دور هر پیچ که هر گوشه ای تو این جایی

چنگ می اندازم به نبودن ات

جاهایی پیش می رود

 

خواهی دید که تن برای تو در تنهایی   در تنهایی     هر گوشه ای      تو فکر می کنی نیاز من است؟              تو      روی اجاق داری برایم آماده می شوی

تو در تنهایی ِتو

 

 

نمی خواهم که بگویم دوست ات دارم

به این نیازی نیست

نمی خواهم که بگویی نیازی نیست

از این که تو نمی خوری من    نمی خواهم

 

 

لازم دارم

برای هر سویی از هر کجایی اندازه ی تن ام کمک می خواهم

کمی

تو

باید کمک کنی به کارهایی که می کنم

هم دستی تو الزامی ست

و موهای تو الزامی ست

. . . .

لازم می بینم پول هایم را بشمارم تا تو را به یک کوپه ی قطار منتقل کنم

هه هه هو هو هه هه هو هو

لازم است انگشت هایم را بشمارم تا تو را به یک لیوان شامپاین دعوت کنم

لازم می دانم از تو بپرسم      که آیا چیز دیگری ضروری به نظر می رسد؟

 

ال

 

و تو چه خواهی گفت؟

هه هه هو هو هه هه هو هو هو هه

می پیچاند در هر نقشی بادهای اسلیمی را

می نشاند در هر زاویه ای مرد های بدوی را

با این همه کاری نداشتیم

کاری نداشتیم که بکنیم

کاری که این قدر مهم باشد و این قدر کار باشد که از چشم دست برداریم و به پایین برسیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

هشتاد و پنجمين زاد روز ابراهيم گلستان نويسنده آوانگارد

 

ابراهيم گلستان / نشريه دومينو 

يکى از ويژگى‌‌هاى منحصر به فرد ابراهيم گلستان پيشگامى او در عرصه هاى مختلف هنرى است و داستان هاى او در شمار اولين داستان هاى مدرن قرار دارند. ابراهيم گلستان در 22 مهرماه سال 1301 در شيراز متولد شد. پس از به پايان رساندن تحصيلات مقدماتي، سال 1320 راهى تهران مى‌‌شود و در دانشکده حقوق ثبت نام مى‌‌کند. اما پس از مدتى درس را نيمه کاره رها مى‌‌کند و جذب فعاليت‌‌هاى سياسى مى‌‌شود و رسما همکارى‌‌اش را با حزب توده ايران آغاز مى‌‌کند، اما بر سر اختلافى که ميان او و رهبران اين حزب به وجود مى‌‌آيد از حزب و حزب بازى کناره‌‌گيرى و پس از مدتى دست از فعاليت‌‌هاى سياسى مى‌‌کشد و به کار خبرى عکاسى و فيلمبردارى براى شبکه هاى خبرى بين‌‌المللى و شبکه تلويزيونى مى پردازد . گلستان در سال 1321 با صادق هدايت آشنا مى شود، اين آشنايى و علاقه به او، بهانه اى نمى شود تا تحت تاثير قرار بگيرد.
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

شناسه ای از نیچه و گونترگراس در سالرو تولدشان

نيچه

 فردريش ويلهم نيچه - فيلسوف معاصر آلمانى 23‌ - مهرماه مصادف با 15‌ اکتبر 163‌ساله مى‌شود. نيچه 15‌ اکتبر 1844‌ در پروس ‌زاده شد. پدرش که کشيش لوترى بود، ‌در 1849‌ مرد و اين پسر در نومبرگ در محيط زنانه و ديندارانانه‌اى در ميان مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه بزرگ شد. در اکتبر 1864‌ همراه همشاگردى‌اش، پاول دويسن که بعدها شرق‌شناس و فيلسوف شد، به دانشگاه بن رفت. اما پاييز سال بعد به لايپزيگ رفت، تا مطالعه‌ زبان‌شناسى تاريخى (فيولوژي) را نزد ريتشل دنبال کند. در آن‌جا با همشاگردى‌اش اروين روده، دوستى نزديکى به هم زد. روده سپس استاد دانشگاه شد و کتاب نفس را نوشت. نيچه اين زمان از مسيحيت گسسته بود و هنگامى‌که در لايپزيگ با کتاب اصلى شوپنهاور آشنا شد،‌ يکى از جنبه‌هاى دلکش کتاب براى او، ‌به گفته‌ى خودش، بى‌خدايى نويسنده‌اش بود. نيچه در مى 1869‌ درس‌گفتار آغازين خود را درباره‌ هومر و زبان‌شناسى تاريخى دوران کلاسيک‌ ارايه داد. با آغاز جنگ فرانسه و پروس، نيچه به هنگ انتقال زخميان در ارتش آلمام پيوست؛ اما بيمارى نگذاشت که اين کار را دنبال کند و پس از بهبود نسبي، کار استادى در بازل را از سر گرفت. نيچه از همان زمان که در لايپزيگ دانشجو بود، شيفته‌ى موسيقى واگنر شده بود. نيچه در کتاب زايش تراژدى از درون روح موسيقى که در 1872‌ منتشر شد. رنجورى و سرخوردگى از کارهاى حرفه‌يى‌اش که سرانجام به بيزارى کشيد،‌ سبب شد که نيچه در بهار 1879‌ از کرسى استادى در بازل کناره گيرد و 10‌ سال بعد را در آوارگى گذراند و در جست‌وجوى تندرستى در سوييس و ايتاليا از اين‌جا به آن‌جا مى‌رفت و گاهى سرى نيز به آلمان مى‌زد. نيچه در 1881‌، سپيده‌دم را منتشر کرد و در آن، ‌همچنان که اعلام کرده بود، نبرد با اخلاق انکار نفس را آغاز کرد. از پى اين کتاب در 1882‌ دانش شاد آمد که در آن به اين انديشه برمى‌خوريم که مسيحيت دشمن زندگى است. نيچه در اين کتاب،‌ خدا مرده است، به زبان خود گزارش مى‌کند. هيچ‌يک از اين دو کتاب، توجهى برنيانگيخت. نيچه،‌ نسخه‌اى از سپيده‌دم را براى روده فرستاد. اما دوست پيشينش نامى از او نبرد. بى‌توجهى آلمانى‌ها به نوشته‌هايش سبب سردى نيچه به هم‌ميهنانش شد. زرتشت با ايده‌هاى ابرانسان و باژگون کردن همه‌ ارزش‌ها،‌ نماينده‌ سومين مرحله از انديشه‌هاى نيچه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

تولد هانا آرنت

آرنت
 
بيست‌ودوم مهرماه ( 14 اکتبر ) ‌صدويکمين سال‌روز تولد هانا آرنت - فيلسوف سياسى معاصر آلمانى - است. هانا آرنت (1906-75) يکى از برجسته‌ترين متفکران سياسى قرن بيستم بود. آرنت متفکرى بسيار مبتکر و خلاق بود که خدمت‌هاى بزرگى به فلسفه‌ سياسى کرد و بينش‌هاى عميقى را درباره‌ ماهيت و ساختار و نقش حيات سياسى به ارمغان آورد. واژگانى کاملاً بديع ابداع کرد. ابعادى از تجربه‌ سياسى را مورد پژوهش قرار داد، که تا آن زمان مغفول مانده بودند و جنبه‌هاى فريبنده و خطرناک مدرنيته را نمايان ساخت. پرسش‌هاى جديد به ميان آورد و شيوه‌هاى نوين براى پاسخ گفتن به پرسش‌هاى قديم عرضه داشت و نشان داد که فلسفه‌ سياسى سيستماتيک ‌لازم نيست،‌ نظامى پرعرض و طول به وجود آورد، و از اين راه سنت فلسفه‌ى سياسى را در روزگار افول،‌ زنده نگه داشت. هانا آرنت در سال 1906 ميلادى در آلمان و در خانواده‌اى يهودى به دنيا آمد. در 16سالگى در دانشگاه برلين در زمينه‌ى زبان‌هاى يونانى و لاتين و الهيات مسيحي،‌ آغاز به تحصيل کرد. در 1924 در دانشگاه ماربورگ،‌ شاگرد مارتين‌ هايدگر در فلسفه شد. آرنت 18 سال داشت و هايدگر 35 سال و در همان ايام رابطه‌اى عاشقانه ميان استاد و شاگرد به وجود آمد، که گرچه چندان به درازا نکشيد، بعدها موضوع بحث‌هاى فراوان شد. سپس آرنت به هايدلبرگ رفت تا زيردست ديگر فيلسوف آلماني، کارل ياسپرس درس بخواند و در آن‌جا رساله‌ى خود را درباره مفهوم عشق در آگوستينوس قديس به راهنمايى ياسپرس نوشت. پس از به قدرت رسيدن نازى‌ها، آرنت در 1933 به مدت کوتاهى زندانى شد؛ ولى بعد به فرانسه گريخت و هفت سال بعد با پناهنده‌ يهودى ديگرى به نام هاينريش بلوشر ازدواج کرد. سال بعد،‌ زن و شوهر به آمريکا گريختند و در نيويورک مقيم شدند. در آن شهر، آرنت مشغول نويسندگى و کارهاى فرهنگى شد و نخستين کتاب مهم سياسى خود، ريشه‌هاى توتاليتاريسم را نوشت و در سال‌هاى بعد نيز در دانشگاه‌هاى مختلف آمريکا،‌ از جمله در برکلى و شيکاگو و نيويورک، در سمت استادى به تدريس و پژوهش و نويسندگى ادامه داد. آثار مهم آرنت، همه محصول سال‌هاى اقامت او در آمريکا هستند. آخرين اثرش حيات ذهن قرار بود در سه جلد منتشر شود، که آرنت فقط به نوشتن جلدهاى اول و دوم موفق شد و جلد سوم با مرگ او در 1976 هرگز به نگارش درنيامد. عنوان‌هاى اين سه جلد؛ جلد اول: انديشه، جلد دوم: اراده و جلد سوم (نوشته نشد): داورى هستند. نوشته‌هاى آرنت بحث‌هايى درباره‌ى موضوعات متنوعى هستند مانند: توتاليتاريسم، انقلاب،‌ آزادي، قوه‌ تفکر، نيروى داورى و تايخ انديشه‌ى سياسي. استدلال‌هاى او غالباً پرطول و تفصيل و شامل گريزهاى فراوان به موضوعات جانبى و استناد به متفکران گوناگون مانند هايدگر،‌ ارسطو، کانت، نيچه، ‌ياسپرس، ‌سارتر،‌ فانون و حتا معاصران در جنبش‌هاى دانشجويى هستند. برخى آثار هانا آرنت عبارت‌اند از: ريشه‌هاى توتاليتاريسم (1951)، وضع بشرى (1958)، ميان گذشته و آينده (1961)، درباره‌ انقلاب (1963)،‌ انسان‌ها در اعصار تاريک (1968)، درباره‌ خشونت (1970) و ‌بحران‌هاى جمهورى (1972).
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

دوريس لسينگ برنده نوبل ادبيات شد

دوريس لسينگ

برنده جايزه نوبل ادبى امسال هم معلوم شد و هم معلوم شد داوران اين جايزه معروف علاقه فراوانى به غافلگير کردن متنظران اين خبر دارند. در اين چند سال اخير حدسيات مطبوعات و محافل ادبى جهان در مورد برنده نوبل ادبيات به جايى نرسيد و نام هايى به اين افتخار جهانى رسيده اند که کمتر مورد توجه و حدس و گمان بودند. پس حق مى دهم به نويسندگانى که در آستانه اعلام برنده نوبل ادبيات از طرح نام خود در مطبوعات و حدس و گمان هايشان مى ترسند ودر اطلاعيه هاى پى در پى به تکذيب علاقه خود و يا توجه داوران نوبل به آثارشان مى پردازند.‌نوبل امسال به نويسنده اى انگليسى به نام دوريس لسينگ اهدا شد.او که براى خواننده فارسى زبان نام آشنايى نيست همچنان اين جايزه جهان ادبيات را پديده اى ناشناخته و دور از دسترس ما خوانندگان ايرانى نگه مى دارد. اما زمانى که در زندگى نامه اين زن 88 ساله انگليسى مى خوانيم که وى متولد کرمانشاه ايران است ، گويى هيبت اين جايزه مى شکند و توجه به برنده نوبل ادبيات سال گذشته معطوف مى شود که او هم از همسايگى ما برخاسته بود. بدون شک اين موضوع ترس ما را از اين پديده مى ريزد و و نوعى آمادگى روانى براى نويسندگان و خوانندگان فارسى زبان ايجاد مى کند .‌دوريس مى تيلور با نام ادبى دوريس لسينگ ، نويسنده انگليسى که امسال نوبل ادبيات را برد به معناى واقعى کلمه نويسنده اى کلاسيک است. او که در سال پر ماجراى 1919 و در ميان غوغاى مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ايران که به تاسيس شرکت نفت ايران و انگليس منجر شد از پدر و مادرى انگليسى در کرمانشاه ايران متولد شد سال هاى کودکى را در مستعمرات انگليس در افريقا گذرانده است.آثار او شامل حوزه هاى مختلفى از داستان هاى اجتماعى و رمانتيک گرفته تا داستان هاى سياسى و علمى تخيلى مى شود و ويژگى عمده آثار اوچندلايگى شخصيت زنانى است که سوژه ى اين داستان ها قرار گرفته اند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

 

چه قدر در ماهی مثل  ِ     (اَ) مرداد، می توان عاشق بود

عاشق

به بقای هر استخوان در ته ِریه

 

باشد که به هر در پایی بریده باشم

در کنار هر در می ایستد و           می ایستد و به رو به رو سلام می کند

 

به من سلام نمی کند

 

چرا که من در رو به رو نیستم

به من ورود نمی کند تا یک در

این را می دانم      ولی     گاهی     یک در کفایت می کند

از آهسته به جعبه های تمدن

 

 

من می دانم که بعد ِهر سلامی یک خداحافظی ست

 

و خوشحالم که از رو به رو به آن ها سلام می کند

او مرا لوس می کند

و دوست دارد که در آب های غرق شنا کند

 

روی هر پنجره گِل می مالیم

و پشت هر در بسته که باز می کند من هیئت مسیحایی ِیک مرد می شوم

مرد مرده بود

سلام می کند

که مرد مرده بود

او این را می دانست

و تنها به انکار آن می پرداخت

 

روی هر دره پلی گذاشتم

توی هر دهان زبانی گذاشتم

. . . . توی عشق او تکه های یخ

 

که مشروب را خنک کند

 

 

از قزوین به سمت زنجان

و بین هر گلدسته دست های قبر دست باز می کنند

به رو به رو کلمه می بخشد

به من طعام می بخشد

 

چرا هِی فکر می کنم اصفهان همان شیراز است

 

الهام ملک پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

هارولد پينتر 77 ساله شد ‌ نويسنده منتقد

 
 
پينتر
هارولد پينتر، نمايشنامه‌نويس انگليسي،برنده جايزه نوبل ادبي، 77 سال پيش، در انگلستان در خانواده‌اى متوسط به دنيا آمد. هارولد پينتر، 10 اکتبر 1930 در لندن به دنيا آمد. تئاتر را از سال 1948 با ورود به آکادمى رويال و با بازيگرى آغاز کرد و اولين نمايشنامه‌اش رابه نام اتاق در سن بيست و هفت سالگى نوشت و پس از موفقيتى که به سبب نقدهاى مثبت نوشته شده بر روى اين کار برايش به وجود آمد پيشنهادات ديگرى مبنى بر نگارش نمايشنامه به او داده شد و او نمايشنامه جشن تولد و سپس خدمتکار لال را نوشت. جشن تولد در اجراهاى اولش با انتقادات شديد منتقدينى مواجه شد که پينتر را محکوم به تقليد از نمايشنامه درس اثر شناخته شده اوژن يونسکو مى‌کردند و همين امر باعث شد، تا اجراى اين نمايشنامه در همان روزهاى آغازين متوقف شود و شکست سنگينى براى نويسنده به حساب بيايد. هر چند مدتى بعد نمايشنامه جشن تولد در آلمان و کشورهاى ديگر اجرا شد و گاه به خاطر برخى قابليت‌هايش توسط برخى از منتقدين مورد ستايش قرار گرفت. پينتر بعد از اين نمايش‌نامه درد خفيف را مى‌نويسد که در آن به اضطراب‌ها، دل‌مشغولى‌ها و درگيرى‌هاى قشر متوسط انگليس مى‌پردازد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

دو خبر شعری

نامه های تدهیوز به سیلویا پلات

نامه هاى تد هيوز شاعر انگليسى به همسرش سيلويا پلات و ساير افراد سرشناس از سوى روزنامه تلگراف به صورت آن لاين در اختيار همگان قرار گرفت. به گزارش مهر، اين نامه ها که طى زندگى اين دو شاعر به همديگر ردوبدل شده، به شکلى واضح رابطه عاطفى آنها و شرايط روحى سيلويا پلات را بازتاب مى دهد. روزنامه تلگراف قرار است هر روز بخش هايى از اين نامه ها را منتشر کند. علاوه بر نامه هايى که هيوز به همسرش نوشته بود، نامه هاى اين نويسنده به مادر پلات، آن سکستون - شاعر آمريکايى و دوست پلات - و ساير افراد هم منتشر شده است. ‌تد هيوز در بيشتر اين نامه ها از پلات و مرگ وى نوشته است.

پلات

او در يکى از نامه ها خطاب به يکى از دوستانش آورده است: حال سيلويا خوب شده بود، خوب شعر مى نوشت، خوب پول در مى آورد. نمى دانم چرا يک دفعه به سرش زد که خودش را بکشد. هيوز در نامه ديگرى به مادر سيلويا نوشته است: مرگ سيلويا کاملا مرا به هم ريخته است. فکرش دست از سرم برنمى دارد. هرچقدر تلاش مى کنم زياد به او فکر نکنم، نمى توانم. درمانده ام که چه کنم.‌


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

تغییر تفسیر

 

تغییر تفسیر

لهجه فرانسوی طرحی از اندازه چند خروار دیالوگ را نشان می دهد . تصور کنی با ایما و اشاره . منظور چه حرکتی ست. در این جا - قصه مطهره - تغییر تفسیر را به جای تغییر منظره می بینیم.

از کفتربازی، نامرد، لهجه، دختر و کلماتی که عامیانه نوشته شده است.

آن را متناسب با یک تفسیر، بلکه متناسب با یک عمل تغییر می بینی.

کسی که خرکیف می شود، خمشناک می شود، شستش خبر می دهد. چهره او را طوری نشان بده که انگار کل حالت چهره متمرکز است روی لهجه.

مطهره کار عمده اش در لهجه فرانسوی نحو غیر منتظره ای از چند معناست هیجان کلمات را می بینیم( - تو کفتر بازی؟) کش و تاب های چهره را می بینیم( فکر نمی کردم این تیپی باشی فقط می دانم زیاد با هم ایاغ نیسین). غم یا ملال را می بینیم. خواهش می کنم به قصه نگاه کنید مثال آوردن چندان جالب نیست.

من انقباض های ماهیچه ای و حرکت گفتار را در این کار می بینم. مطهره سرش در تبیین است. به جای اینکه توصیف کند چیزهایی را فرض می گیرد. به درون خودت نگاه کنی. خشم به همان وضوحی ست که در سینه ی توست.( اوقاتش پاک گه مرغیه فهمیدم که زده به سیم آخر)

هشیاری که دیالوگ های قصه می دهد با وضوح تبیین می شود. چشم می نگرد، براق می شود. چیزی می بینی که بیرون می آید. یک مفهوم دیدن نشانت می دهد. نگاه چشم کفترباز را می بینی.

زبون بسته - خفن - دخل - عشقی -تو فاز اون گه بازیا.

این بازی را می توان ادامه داد . نام کارهایی را مطهره می دهد.

در واقع جملات وضع امور را نشان می دهند. در این جا گفتار به منزله ی تصویر عمل می کند.

دست به پیشانی می ساییم. فکر می کنیم( دوستش داشتم )

لهجه - اعتراف هم در حقیقت چیزی بیرونی ست.

 

امیر قاضی پور

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

شعرخوانی

 

 

Sylvia Plath

چند شعر با حضور سیلویا پلات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

نامزدهاى جايزه گلشيرى

نامزدهاى هفتمين دوره جايزه بنياد گلشيرى در 4 بخش مجموعه داستان ،مجموعه داستان اول ، رمان و رمان اول معرفى شدند. به گزارش ايبنا، در بخش مجموعه‌ داستان هفتمين دوره جايزه گلشيري،باقى‌مانده‌ها نوشته محمدرحيم اخوت (انتشارات آگه)، بيرون پشت در نوشته ناصر زراعتى (نشر افق) ،عسگر گريز نوشته محمدآصف سلطان‌زاده(نشر آگه) ،زنى با چکمه‌هاى ساق‌بلند سبزنوشته مرتضى کربلايى‌لو (انتشارات ققنوس) ومن عاشق آدم‌هاى پولدارم نوشته سيامک گلشيري(انتشارات مرواريد) نامزد شدند. همچنين در بخش مجموعه‌ داستان اول، پنج مجموعه:‌ هيچ نوشته سعيد بردستانى (انتشارات ققنوس) ،شب‌هاى چهارشنبه نوشته ،آذردخت بهرامي(نشر چشمه)، زندگى مطابق خواسته‌تو پيش مى‌رود نوشته اميرحسين خورشيدفر(نشر مرکز)،چرت کوتاه نوشته ليلى دقيق (انتشارات بازتاب نگار )و لکه‌هاى گل نوشته على صالحى (انتشارات ققنوس) معرفى شدند. در بخش رمان نيز:سالمرگى نوشته اصغر الهي(نشر مرکز)، سرخى تو از من نوشته سپيده شاملو (نشر مرکز) و خط تيره آيلين نوشته ماه‌منير کهباسي(انتشارات ققنوس) انتخاب شدند. در بخش رمان اول: حلقه‌ کنفى نوشته وحيد پاک‌نيت (نشر چشمه)،خرچنگ‌هاى بلورى نوشته مصطفى دشتي(انتشارات روزبهان)،آقاجان شازده نوشته شهلا سلطاني(نشر فرزان)،بيمار مقيم نوشته حسين سليمانى (انتشارات ققنوس) و عقرب روى پله‌هاى انديشمک..نوشته حسين مرتضائيان آبکنار (نشر ني) به ‌عنوان نامزدهاى دريافت هفتمين جايزه‌ هوشنگ گلشيرى معرفى شدند.‌
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

کیهان علیه رویا

پس از مدتی آتش‌بس، روزنامه «کیهان» بار دیگر انتقادات تند خود را از روزنامه «اعتمادملی» از سرگرفت. موضوع این واکنش تازه، درج مصاحبه‌ای از «یدالله رویایی»،شاعر معاصر، است. 

کیهان دراین‌باره نوشت: روزنامه «اعتماد ملی» در شماره 466 خود با اختصاص دو صفحه، اقدام به انتشار مصاحبه ای از یدالله رویایی- شاعر ابتذال گو و منزوی و وابسته به رژیم پهلوی- كرد. پیشتر بخش هایی از این مصاحبه در نشریه ضدانقلابی نیمروز چاپ لندن (79.3.27) به چاپ رسیده بود. 

کیهان می‌افزاید: «این مصاحبه اگرچه توسط مسعود نقره كار ضدانقلابی مقیم خارج كشور و وابسته به حلقه سایت گویا، صورت گرفته است، لیكن نویسنده روزنامه اعتماد ملی نیز در مقدمه ای با قراردادن «رویایی» در دایره محدود بزرگان شعر ایران او را فردی كه بیشترین تاثیر را بر نسل خود و بعد از خود گذاشته است(!) معرفی كرده و از وی با تمجیدی درخور یك فیلسوف یاد كرده است(!)». 
رويايي
در ادامه خبرویژه «کیهان» آمده است: سوابق یدالله «رویایی» به نقل از برخی همفكران وی در «كانون نویسندگان» تیره و تار بوده است. در یك نمونه، هوشنگ گلشیری در گفتگو با مجله «چراغ» در سال 1359، وی را تنها شاعری معرفی كرده كه بدون هیچ مانعی در رژیم شاه می توانست آثارش را به چاپ رساند. 

این مطلب می‌افزاید: یدالله رویایی كه در حال حاضر ساكن پاریس است از طریق ابراهیم گلستان و فریدون هویدا در اواخر دهه چهل به محافل درباری راه یافت و به عنوان مشاور هنری به خدمت دفتر فرح پهلوی درآمد. وی كه یك كارمند ساده دارایی بود به مدد این ارتباطات توانست در مسند مدیركل مالی سازمان رادیو تلویزیون رژیم شاه درآید و در همین سالها با تصدی سرپرستی كمیسیون شعر و ترانه رادیو تلویزیون به روند ابتذال و ورود خوانندگان فاسدالاخلاق به صفحه تلویزیون شدت بخشید. 

وی كه در این مصاحبه خود را محور و اساسی ترین عنصر تشكیل «كانون نویسندگان ایران» معرفی كرده است کیهان با درج بخش‌هایی از مصاحبه رؤیایی ادامه داده: به گفته برخی از اعضای كانون نویسندگان، صرفا از عضویت در كانون برای ارتباط سیاسی كانون با مجامع و محافل وابسته سیاسی غربی بهره می گرفته تا جایی كه وی در اكثر رای گیری های مهم كانون نویسندگان حضور نداشته است. رویایی در این مصاحبه احمد شاملو را متهم به سرقت ادبی در كتاب «گیل گمش» كرده است. این در حالیست كه وی نیز در میان شاعران «شعر نو» به «شعر دزد مبتذل سرد» معروف است. 

کیهان می‌افزاید: گفتگوی رویایی با خبرنگار هفته‌نامه كیهان سلطنت طلبان چاپ لندن در اردیبهشت 1370در خصوص كتاب لبریخته هایش آنچنان رسوایی برای وی به ارمغان آورد كه وی را مجبور به ارسال نامه ای مبنی بر تكذیب مصاحبه‌اش كرد، تا جایی كه خبرنگار كیهان چاپ لندن با ارائه دست نوشته‌های رویایی، دروغ وی را برملا ساخت. 

در ادامه این خبر آمده است: شایان ذكر است رویایی در شصت و سومین اجلاس جهانی انجمن قلم از ریاست «انجمن قلم ایران در تبعید» كه خبر آن در كیهان سلطنت طلبان چاپ لندن (مورخه 1375.12.2) چاپ شده، بدلیل اعتراض به متن قطعنامه اجلاس كه در آن از تعدادی روحانی نمایان ضدانقلاب به عنوان قربانیان سانسور رژیم اسلامی نامبرده شده بود، استعفا كرد. رویایی گفت ما نمی توانیم از نویسندگان و شاعران سركوب شده حمایت كنیم و در عین حال هم از سركوبگران! این سركوب شده ها حمایت نماییم. 

کیهان در پایان یادآور شد که «چند سال قبل بیوگرافی و سوابق سیاه یدالله رویایی در سلسله پاورقی «نیمه پنهان» روزنامه كیهان در روزهای 14 و .15اردیبهشت 1381، به چاپ رسیده است». 

 ناگفته‌هايي درباره كانون نويسندگان ايران در گفت‌وگو با يدا... رويايي

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

تى .اس.اليوت پس از 119 سال ‌

 

6 سپتامبر مصادف با تولد 119سالگى “تي. اس. اليوت” شاعر و منتقدادبى قرن 20 و خالق مجموعه شعر”علف‌هاى هرز” است. ‌به نقل از دانشنامه اينترنتى ويکى‌پديا، “توماس استرنز اليوت” در 26 سپتامبر 1888 شاعر،نمايشنامه‌نويس و منتقد آمريکايى بود که برنده جايزه نوبل در رشته ادبيات شد. پدرش “هنرى ور اليوت” يک تاجر موفق بود و مادرش شارلوت “چامپ استرنز” شاعرى بود که در خدمات اجتماعى نيز فعاليت مى‌کرد. توماس آخرين فرزند از 6 فرزند پدر و مادرش بود. چهار خواهر او بين يازده و نوزده سال از او مسن‌تر بودند و تنها برادرش نيز هشت سال از او بزرگتر بود.

اليوت در سال 1914وقتى 25 سال داشت به بريتانيا مهاجرت کرد و به سال 1927در 39 سالگى به تابعيت آن کشور درآمد. اليوت از سال 1898 تا 1905در آکادمى “اسميت” که مدرسه‌اى پيش دانشگاهى براى دانشگاه واشنگتن بود درس خواند.
او در اين آکادمى زبان‌هاى لاتين، يوناني، فرانسوى و آلمانى را فرا گرفت. وقتى از آنجا فارغ التحصيل شد، مى‌توانست تحصيلات خود را مستقيماً در دانشگاه هاروارد ادامه بدهد ولى پدر و مادرش او را براى يک سال آمادگى بيشتر به آکادمى ميلتون واقع در ميلتون، ماساچوست در نزديکى بوستون فرستادند.
او از سال 1906به مدت سه سال در دانشگاه هاروارد درس خواند و در سال 1909با درجه ليسانس از آنجا فارغ‌التحصيل گرديد و سال بعد دوره فوق ليسانس را در همان دانشگاه به پايان رساند.
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

سال روز تولد سيلور استاين کودکانه براى بزرگسالان ‌

سال روز تولد سيلور استاين کودکانه براى بزرگسالان ‌
شل سيلور استاين، نويسنده، شاعر و کاريکاتوريست آمريکايي، 77 سال پيش در 25 سپتامبر 1930، متولد شد. سيلور استاين با نام کامل شلدون آلن سيلور استاينSheldon Alan Silverstein) ‌‌)، شاعر ،نويسنده، کاريکاتوريست و نمايشنامه نويس آمريکايى از 20 سالگى در ارتش آمريکا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان کار نقاشى کارتونى را براى برخى از مجلات مثل استريپس،استارس و پاسيفيک آغاز کرد. سيلور استاين از کودکى استعداد ذاتى خاصى در نقاشى و نوشتن داشت. خودش بعدها در جايى مى‌نويسد: اين دو کار (نقاشى و نوشتن) تنها امورى بودند که من در آن‌ها موفق بودم. معروف‌ترين آثار سيلوراستاين آثارى است که او براى کودکان نوشته‌است. هر چند آثار وى در گروه سنى و مخاطب خاصى نمى‌گنجد و بسيارى از آثار او محبوبيت قابل توجهى در بين بزرگسالان دارد. بيش از 20 عنوان کتاب از اين نويسنده در ايران به انتشار رسيده‌اند که نشان دهنده استقابل فارسى زبانان از آثار سيلور استاين است. اين نويسنده در ‌‌10‌‌ مه ‌‌1999‌‌ در حالى که 47 سال از عمرش مى‌گذشت، بر اثر حمله قلبى درگذشت.‌
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط دومینو 

قصه ای از مطهره محمودی

 

لهجه ی فرانسوی

 

- گفتم زیاد نزدیک تیزی نرو. اصلن یه حالی بود. لامصب. بس که با تیزی خوش بود. دمخورش که می شدی ول کنت نبود. یه جورایی با مرام بود اند معرفت. ولی هزار بار بهش گفتم بی خیال تیزی شو. تو حالت خرابه. کلت خیلی داغ می کنه؛ می زنی تو تریپ سگی. همه رو داغون می کنی. به جون سوگولم خیلی مواظبش بودم ولی دیگه بریده بود قات زده بود.

فکر می کنی این جا زیاد می یومد؟ نه به این نمک.بیشتر پیش همونایی پلاس بود که بهش می رسوندن رفیق شیش دنگم بود البته قبل از اینکه بزنه تو فاز  اون گه بازیا. چرا الان اومدی؟ هر چندم اگه می دید اومدی این جا هم خودشو می زد هم تورو ناکار می کرد عجیب شده بود رفته بود بازار ارگ یه چاقو خریده بود که من مور مورم می شد گفتم این به چه کارته دختر؟ گفت: همین جوری، عشقی.

رنگت پریده از این بذار تو دهنت نمک گیر نمی شی. می دونم حالت خرابه.

 

- تو کفتر بازی؟

 

- آره اونم که می بینی داره اوج می گیره سوگولمه از نوع پرشیه. بذار براش سوت بزنم واست ملق بزنه آدمو خرکیف می کنه .

می بینی چه مهارتی داره نامرد! چرا نمی ذاشتی پرنده نگه داره؟ البته به من دخلی نداره ولی شاید براش بهتر بود هیچی ازت نمی گفت.

چاق شدم دیگه نمی تونم راحت برم پشت بوم می رفت پشت بوم بهشون دون می داد یه بار زیادی ارزن بخوردشون داده بود سوگول می خواست بمیره که حسابی عنق شد بابت این قضیه.

 

- آخرین بار کی اومد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

نشست هاى ادبى ويستار تعطيل شد

نشست هاى ادبى شعر و قصه انتشارات ويستار تا اطلاع ثانويتعطيل شد.‌فرخنده حاجى زاده مدير نشر ويستار با اعلام اين مطلب به مهر گفت: ترجيح‌ ‌دادم که اين نشست هاى ادبى فعلاً برگزار نشود و اگر شرايط بهترى در آينده به وجود‌ ‌آيد، آنها را ادامه خواهم داد.‌‌او درباره دليل اين اقدام توضيح بيشترى نداد ولى ابراز اميدوارى کرد که برگزارى‌ ‌اين نشست ها به زودى از سر گرفته شود.‌‌به گزارش مهر، پيش از اين چند کتابفروشى به دليل نحوه کاربرى کافه کتاب هايشان و‌ ‌نيز برپايى نشست هاى ادبى با تذکراتى مواجه شده بودند.‌‌نشست هاى ادبى ويستار هر ماه دو بار ‌برگزار مى شد و تاکنون نويسندگان و شاعرانيمانند محمود دولت آبادي، محمد محمدعلي،‌ ‌منيرو روانى پور، اکبر رادي، رضا جولايي، محمدعلى سپانلو، ضياء موحد، مسعود احمدي،‌ ‌روان شيد، على باباچاهي، اميرحسن چهلتن، جواد مجابى و ديگران در اين جلسات به شعر‌ ‌يا داستان خوانى پرداخته اند.‌‌
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط دومینو 

34 سال بعد از پابلو نرودا ‌ شعر، عشق و کمى هم سياست‌

23‌ سپتامبر 1973، پابلو نرودا يکى از محبوب‌ترين شاعران قرن 20 جهان در 69 سالگى و درحالى‌که سرطان او را تحليل برده بود، درگذشت. پابلو نرودا با نام اصلى او نفتالى ريکاردو رى يس باسواآلتو در 12 ژوئن سال 1904 در شيلى متولد شد. در دوران مدرسه با گابريلا ميسترال شاعره سرشناس شيلى که اولين نوبل را براى شيلى به ارمغان آورد آشنا شد و اين ميسترال بود که دروازه دنياى ادبيات و شعر را به روى او باز کرد. نرودا از 15 سالگى وارد عرصه ادبيات شد و از اين تاريخ به بعد بود که بى وقفه شعر سرود و زندگى پر از حادثه خود را پى گرفت.روح ناآرام نرودا حوادث زيادى را برايش رقم زد. او از يک سو به عنوان اديب و شاعرى توانا شهرت جهانى پيدا کرد و در سال 1971 جايزه‌ نوبل ادبيات را کسب کرد و از سوى ديگر عاشقى پرشور و دوستى قابل اعتماد بود. ‌او در پر التهاب ترين دوران تاريخ جهان زندگى مى کرد. او که ناخواسته و تنها به دنبال يافتن شغل با توصيه يکى از آشنايان پر نفوذ به عنوان کنسول به رانگون در برمه اعزام شده بود، از همان دوران جوانى در عرصه ادبيات و سياست، فعاليت پر شورى را پيش گرفت. بخش مهمى از زندگى‌اش هم به فعاليت‌هاى سياسى پيوند خورد و باعث شد او ياور و حامى بزرگى براى سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به رياست جمهورى به مقام سفير شيلى در پاريس منصوب شود. نرودا همه جا سفير صلح بود به‌طورى که وقتى دولت ايتاليا ويزاى اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ايتاليايى با تجمع خود جلوى اين کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگى نرودا گذاشته بود. او عاشقانه‌هاى زيادى سرود. در عاشقانه‌هايش با همسرش ماتيلده، هموطنانش، کشورش، طبيعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگى مدت‌ها با سرطانى که وجودش را تحليل مى‌برد، مبارزه کرد. او همه‌ اينها را در استعاره‌هاى زيباى شعرهايش درهم ‌آميخت و زيباترين‌ها را سرود.اشعار تغزلى نرودا از چنان قدرتى برخوردارند که مرزهاى جغرافيائى را شکسته و براحتى در دل مردم جهان مى نشيند. گابريل گارسيا مارکز درباره اين شاعر چنين مى گويد:پابلو نرودا بزرگترين شاعر قرن بيستم است. در دوران جنگ سرد نرودا متهم به طرفدارى از استالين شد اما شعر او چنان پر قدرت و ماوراى جنجالهاى روزمره بود که مخالفانش نتوانستند با اين اتهامات او را از ميدان به در کنند. فيلم پستچى به کارگردانى مايکل رادفورد بر اساس زندگى نرودا در تبعيد ساخته شده است. شايد گزافه نباشد اگر پابلو نرودا را پرخواننده‌ترين شاعر معاصر جهان بدانيم. کمتر کسى را در عرصه شعر معاصر جهان مى‌شود يافت که مانند پابلو نرودا محبوب باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط دومینو  |