بازگشت معکوس
تعارض در عملكردشخصيت مبين نياز و آرزويي است كه باواقعيت هاي موجود در تضادند، اصل واقعيت در ذهن عليه اصل لذت مبارزه مي كند و شخص بايد براي رفع نيازهاي اجتماعي بارسيدن به آرزوهايي در آينده متحمل ناراحتي شود،اين آرزوها سركوب شده باعث بوجود آمدن ناخودآگاه مي گردند واين ناخودآگاه همان انگيزه اي است كه مرد را به خانه يي كه براي اجاره گذاشته مي كشاند .عملكردهاي مرد برخلاف انتظار يك خريدار است،جا به جاي داستان پر از گفته هايي است (بيشتر بصورت واگويه)كه به نحو بارزي با موقعيت مرد به عنوان خريدار همخواني ندارد و البته تاكيد متن بر اين نكته است كه شخصيت ديگر داستان از اين موضوع اطلاعي ندارد. واين رازي است ميان خواننده و شخصيت اصلي كه تاآخر حفظ مي شود . مرد براي ارضا ء ميل سركوب شده ي خود سعي مي كند كه صحنه دلبخواه خود را بازسازي كند، خودرا در موقعيت دلخواه قرار مي دهد و سعي مي كند براي دستيابي به هدف خود نقش بازي كند. اما خواننده واگويه هاي مرد را مي شنود و تصاوير را از چشم او مي بيند.طرح از وانمود كردن كاذب حقيقت به تصحيح آن پيش مي رود.
در داستان هاي (عاشق) و(مگه اين طرف ها روباه هم پيدا مي شود؟) نيز به گونه اي با همين طرح روبرو هستيم . شخصيت ها براي سردرگمي و ناآرامي خويش دنبال علتي مي گردند و مي دانند( اين آگاهي در متن تاكيد مي شود ) كه ريشه ي اين مشكل را بايد درگذشته جستجو كنند ، در داستان (عاشق ) بازگشت به گذشته با وارد كردن شخصيتي ثانوي به داستان شكل مي گيرد ،آن شخصيت هيچ مشكلي را بر طرف نمي كند اما بهانه مي شود كه شخصيت اصلي بازگشتي دوباره به گذشته داشته باشد، اين بازسازي واقعيت ( كه باخود حرف مي زند) چراكه در بازگشت شخصيت دوم آنچنان با زندگي او آميخته مي شود كه در او اين شك را بوجود مي آورد كه شايد - خود نيمه ي دوم يا مهارنشدني وجود او بوده است ، همان نهادي كه بوسيله ي (خود) مهار شده / اما در نيمه ي راه (خود) به سمت ( فراخود) مايل مي شود، واين همان شروع تنش در زندگي است ، در داستان ( مگه اين ...) شخصيت مي داند كه براي پايان دادن به سردر گمي بايدبه گذشته رجوع كند ، اماكدام گذشته؟ گذشته ،كه سرزمين مادري او محسوب مي شود ، يا گذشته - كه دوران وابستگي عاطفي او را تشكيل مي داده است.طرح حركت از اميدچيزي به تحقق يافتن آن است اما به نقش بر آب شدن آن مي انجامد و اين لحظه ي كشف در پايان داستان به يكباره او را در بر مي گيرد و اين همان لحظه ي مكاشفه يي است كه "چخوف" به عنوان شگرد داستان برآن نظر دارد ، اين لحظه ي مكاشفه را در داستان هاي ( آلبالو پلو) و ( عقاب ) نيز مي بينيم ، اما در داستان ( آلبالو پلو) آنچه كه غير منتظر جلوه مي كند ، آن است كه اين مكاشفه براي شخصيتي روي مي دهد كه به عنوان يك شخصيت فرعي در انتهاي داستان ، وارد مي شود . شخصي كه هيچ شگردي براي برجسته شدنش بكار نرفته است ، و پاياني را مي سازد كه نشان مي دهد بر سير آن مطلبي كه سبب ساز رخداد هاي روايت شده بوده ، چه آمده است.
در داستان ( عقاب ) اين مكاشفه در پي يك گفتگوي دو نفره شكل مي گيرد، گفتگويي كه بيشتر شبيه به يك بحث روانكاوانه است،مرد ابتدا با توسل به يك شگرد عاطفي ( بيان كردن خاطره ي كه مي تواند حسادت زن را بر انگيزد ) مي خواهد به گونه يي از زن انتقام بگيرد . اما موضع گيري غير منتظره ي زن ،مرد را در چنان مخمصه يي قرار مي دهد كه حتا باورهاي پيشيني اش مبتني بر تسلط مردانه او را زير سوال مي برد واين همان لحظه اي است كه به ضعف شخصيتي خود پی مي برد ،اين ضعف با تصاوير دلالتي همچون سرماخوردگي (سر خوردگي) همراه مي شود ،همچنان كه در طول داستان نيز از اين شگرد استفاده مكرر مي شود ،تطبيق روز و فضاي داستان با روال پيشبرد وقايع و نيز نمادهايي چون عقاب در فضاسازي داستان نقش مهمي دارند .اما اين طرح تبديل شدن يك رابطه بين شخصيت ها به رابطه ي متضاد آن در دو داستان ديگر ( خوب است كه عرق نمي كني ) و ( تكان نخور الان برق مي آيد) با فقدان آزادي سوژه در شكاف هاي متن بروز مي كند : در داستان ( خوب است كه ...) قرار دادن همزادي ( خواهر دو قلو ) با زن كه در جسم با او مشتركات و عملن مالكيت فردي را از او سلب مي كند، در تصويب پي رنگ موخره بوده است. فرد از ابتدا فقط از سوراخ كليد او را مي ديده است ، او زن را در محدوده ي جسمش كشف مي كند ، همان عاملي كه زن از وجود آن محروم بوده و اين كشف برايش موجوديتي تازه و جانب بوجود مي آورد و مي خواهد كه آن را حفظ كند ، فرد با بازگشت به گذشته در جايگاه ( خود ) قرار مي گيرد و اينبار بر خلاف روند معمول به جانبداري از نهاد ( اصل لذت ) در مقابل فراخود( عرف اجتماعي ) مي پردازد.
در داستان ( تكان نخور... ) نيز به گونه يي با همين شگرد روبرو هستيم ، اينبار بازگشت با يك پيشنهادي كه در ظاهر نابجاست، شروع مي شود، اما پيشنهاد خريدن لباس ، كشف دوباره موجوديت فرد به عنوان يك جنسيت را مطرح مي كند . آيا اين هم نوعي مكاشفه است؟
با يك جمع بندي مي توان گفت كه : طرح دراين داستان ها دچار تحول اساسي مي شود، وضعيت اوليه يي وجود دارد، تغييري رخ مي دهد كه به يك جور بازگشت يا معكوس شدن وضعيت مي انجامد و گره گشايي صورت مي گيرد . در هر يك از مواردي كه گفته شد مي توان پيوندي را ميان تحول در سطح رخدادها با دگرگوني در سطح درونمايه يافت. واين پيوند همان نقطه ي عطف مشترك تمام داستانهاي اين مجموعه است.
نازنین نادری