جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ | 15:49 | واسازی -
تحريف شخصيت و آثار «سيلويا پلات»
قداست مرگ سيلويا پلات
اريکا جونگ
ترجمه : فرشيد عطایی
نيويورک تايمز - آخرين اثرى که از سيلويا پلات منتشر شد، مجموعه «آریل» (Ariel) بود که «تد هیوز » آن را ويرايش کرده بود. چندى پيش نسخه جديدى از همين مجموعه منتشر شده که آن را «فريدا هیوز» دختر سيلويا ويرايش کرده است. «اريکا جونگ» شاعر و رمان نويس مطرح آمريکايى در مقاله زير به زواياى زندگى پلات، شعر زنان، و ويژگىهاى ويراست جديد کتاب آریل مىپردازد.
«فريدا هیوز» آشکارا به مدافعان خود- گمارده سيلويا پلات اعتراض مىکند. کسانى که هرگز پدر و مادر او را نشناختهاند و شايد هم هرگزآثار آنها را نخواندهاند. سنگ قبر پلات در «يورکشاير» اغلب خدشه دار مىشود تا بدين طريق نام هیوز را از روى آن محو کنند. ما فقط مىتوانيم حدس بزنيم که فرزندى با نام «هیوز » چه تعبيرى مىتواند براى اين قضيه بياورد. فريدا مىگويد: «انتقاد از پدرم حتى شامل مالکيت او بر حق انتشار (کپى رايت) آثار مادرم نيز مىشد. مالکيت حق انتشار آثار مادرم بعد از مرگ او به پدرم واگذار شد؛ پدر نيز ما را مستقيما از سود حاصل از انتشار آثار مادرم بهرهمند مىساخت. ويرايش مجموعه آریل توسط پدرم، ازنظر ديگران «تعدی» به حرمت و قداست مرگ مادرم بود. چنان که گويى مادرم الههاى باشد که بايد به عنوان چيزى جادويى از آن نگهدارى شود. دلم نمىخواست از مرگ مادرم طورى ياد کنند که انگار با مرگ خود برنده جايزهاى شده؛ دلم مىخواست از «زندگی» او ستايش کنند. فريدا هييوز اين جرأت را دارد که مادر خود را نه به عنوان يک نماد، بلکه به عنوان يک شاعر مورد توجه قرار دهد. اشعار او دربرابر ما حضور دارند و استثنايى باقى خواهند ماند. نسلهاى جديدى که اشعار او را مىخوانند برعکس نسل دهه ۶۰ توجهى به بيوگرافى او ندارند و به قدرت و هنر او توجه خواهند کرد.
در شماره۳ اوت ۱۹۶۳ مجله «نيويورکر» چند شعر فوق العاده از شاعر متوفايى به چاپ رسيد که نامش هنوز ناآشنا بود. در پاى اين اشعار نام سيلويا پلات آورده شده بود: سيلويا پلات (63-1932). از آنجايى که در زمان سردبيرى «ويليام شاؤن» يادداشتى بر معرفى نويسندگان منتشر نمىشد، خوانندگان نيز نفهميدند چه کسى آن اشعار شگفت انگيز را نوشته است. ولى آن دو تاريخ شوم بين دو پرانتز مويد اين واقعيت بودند که او مانند «السست» [ زنى در اسطورههاى يونانى که براى نجات شوهرش حاضر به مرگ شد] به ديار مرگ رفته است.
چند شعر مزبور با «اردو در کشور ابر» آغاز مىشدند و با شعر «ماه و درخت سرخدار» به پايان مىرسيدند.
اين نور ذهن است
درختان ذهن، سياه اند. نور، آبى است
علفها اندوه خود را خالى مىکنند به
روى پاهاى من
مقصد را نمىتوانم ببينم
هيچ خواننده اى ترديد نمىکند که نويسنده اين اشعار کمابيش با مسئله مرگ درگير بوده، همان طور که «کيتس» با چنين مسئله اى درگير بود. ولى شاعران جوان هميشه عاشق مرگ و عشق اند. شاعر مورد بحث ما در ۳۱ سالگى مرد.
من از راهى طولانى فرو افتادهام
ابرها، آبى و مرموز، دارند بر فراز صورت
ستارهها شکوفا مىشوند
و پيام درختان سرخدار، سياهى است؛
سياهى و سکوت
اينکه اين اشعار چه تاثيرى بر خوانندگان خود داشته، اکنون غيرقابل تصور است. سال 1963 هنوز فرهنگ ادبى بود. اينکه شاعرى شعرهايش را براى خودش بخواند مثل حالا عملى نادر نبود. اين اثر براى زنان نويسنده مهيج و موثر بود. سيلويا هر کسى که بود، صدايى تکامل يافته داشت. صداى او مثل صداى «دوروتى پارکر» در دهه 1920 مملو از ناخرسندی؛ تلخ و شيرين نبود و مثل صداى «ادنا سنت وينسنت ميلی» رمانتيک و طنزآميز و متعالى نبود. شايد بخشى از صراحت و صداقت او در نوشتن «شعرهاى اعترافی»، ناشى از تاثير «رابرت لوول» بود.
صداى او تحت تاثير ريتمهاى اشعار «اميلى ديکنسون» که مانند ريتم سرودهاى مذهبى بودند و اميلى ديکنسون آنها را براى ارائه تأملاتش درباب مرگ و عشق به کار مىگرفت، نبود. صداى او فقط به خودش تعلق داشت. همان طور که لوول بعدها در مقدمهاش بر کتاب «آريل» اشاره کرد، اشعار پلات خاصيت هيپنوتيزمى داشتند. اشعار او بى برو برگرد، اشعارى زنانه بودند.
سيلويا پلات چرا مُرد؟ چه کسى مسئول مرگ او بود؟ او چگونه توانست اين اشعار پرشور و حرارت و دو فرزند خود را تنها بگذارد؟ شوهر زمختش، «تد هیوز»، چه نقشى در مرگ او داشت؟ تد هيووز وصى سيلويا پلات و پدر فريدا و نيکولاس بود (پلات کتاب دومش را به دو فرزند خود تقديم کرده است) دشوار است بخواهم درباره قدرت پلات صحبت کنم ولى شمايى از آن دوران به شما ندهم. شعر براى نسل من (اواسط دهه 60 ميلادي) پديدهاى کاملا مردانه بود که در زيرزمين دفن شده بود و نويسندگان ازنظر منتقدان فقط به درد تمسخر مىخوردند. ما نويسندگان پرشور و شوق آينده، در دانشگاه آثار نويسندگانى چون «بليک، کيتس، بايرون، تي. اس. الييوت، ازرا پاؤند، ديلن توماس، دبلييو. اچ. اودن، تئودور روتکه، جان بريمن، رابرت برونينگ» و غيره را مطالعه مىکرديم. بله، ما مىدانستيم که شاعرى به نام خانم برونينگ وجود دارد، ولى او فقط يک شعر پرسوز و گداز نوشته بود، مگر نه؟ (شعر «چگونه تو را دوست مىدارم؟ بگذار تا بگويم چگونه») «اميلى ديکنسون» در کتابخانه «باتلر» لا به لاى مجموعه کتابهاى «مردان اديب آمريکا» را مىگشت. «ادنا سنت وينسنت ميلي» که ما در نوجوانى آثارش را مىخوانديم، در فهرست واحدهاى درسى دانشگاه بارنارد جايى نداشت.
دوروتى پارکر که ما در نوجوانى او را مىپرستيديم، يک نظم پرداز کم اهميت محسوب مىشد. درواقع، دوره زنان هوادار اعطاى حق رأى به بانوان نوگراى دهه بيست؛ يعنی، نسل مادربزرگان ما، فقط در بعضى موارد به عنوان تاريخ اجتماعى مطرح مىشد، ولى در بيشتر موارد نامريى بود، همان طور که پيام نسل مزبور اين بود که زنان آزاد قادر به تغيير جهان هستند. بعدها ما اسم اين نسل را گذاشتيم «موج اول» و اسم نسل خودمان را گذاشتيم «موج دوم». ما ابتدا مىبايست سوار موج خود مان مىشديم تا بتوانيم به نويسنده بودن خودمان ايمان بياوريم.
حالا تد هیوز خشمناک و جذاب با آن جذابيت خفاش گونه و جادويى اش، مُرده است. بچههاى تد هیوز اکنون بزرگ شدهاند (نيکولاس هیوز اوايل امسال خودکشى کرد). فريدا نقاشى است که از دوره کودکى خود به طريقى جان سالم به در برده است. او قصه مادر خود را همان طور که ازنظر او صحيح است، تعريف مىکند. کتاب آریل که پدر فريدا آن را منتشر کرده، شباهتى به دستخطى که مادرش از خود به جا گذاشته بود، نداشت. به همين دليل درپى درخواست ناشر، فريدا دستنوشته مزبور را دوباره بيرون آورد، حتى شعرهاى دستنوشته و تايپ شده او را براى مان فاکس کرد. ما بلافاصله درمى يابيم که پلات نزديک بود عنوان کتاب دوم خود را به جاى آرييل بگذارد «بابا و ديگر اشعار». متوجه مىشويم که فريدا هیوز نمىتواند نسبت به پدر و مادر خود به يک اندازه منصف باشد، ولى درعين حال مىخواهد واقعيت را بگويد. او مىنويسد: پدرم براى آثار مادرم احترام زيادى قائل بود، بهرغم اينکه او يکى از سوژههاى خشم در اشعار مادرم بود.
سکوت اين دختر وظيفه شناس (فريدا اکنون در اواخر 40 سالگى خود به سر مىبرد) که سعى دارد تاريخچه خانواده خود را معنادار نشان مىدهد، جذاب و مسحور کننده است. فريدا هنوز هم مىخواهد پدر و مادر خود را برگرداند؛ تمام بچههاى ازدواجهاى ازهم گسيخته درپى چنين چيزى هستند. فريدا از تحريف شخصيت و آثار سيلويا پلات توسط غريبهها، سخن مىگويد و در اين حين در پس خويشتندارى خيره کننده اش مىتوانى رنجى را که از اين قضيه مىبرد، ببيني. او با صدايى آرام مىگويد: «مجموعه آریل براى من نماد تملک ديگران بر مادرم و بدگويىهايى بود که عليه پدرم مىشد.»
بنابراين خانواده هیوز ديوارى به دور خود کشيدند. به هيچ کس اجازه ندادند آثار سيلويا پلات را تجديدچاپ کنند، درمورد پلات موسيقى بنويسند، رمان بنويسند، تئاتر اجرا کنند مگر تحت نظارت سرسختانه آنها. دو سال پيش باشگاه تئاتر «منهتن» از من خواست شب شعرى را با اشعار پلات برگزار کنم، ولى خانواده هیوز اجازه ندادند بازيگران اشعار پلات را بخوانند. شايد قراردادهايى که با جاهاى ديگر داشتند آنها را در محدوديت قرار داده بود، ولى جايى که به سعه صدر و برخورد گشاده آنها نياز بود آنها برخوردى بسته و تنگ نظرانه از خود نشان دادند. آنها هنوز هم محافظه کارند. از قداست پلات همچنان محافظت مىشود؛ اين محافظت اکنون به کمک فريدا انجام مىگيرد. او از ساخته شدن فيلمى درباره مادرش گله کرد و در يکى از شعرهاى خود در مجموعه «وورولو» (1998) نوشت: «آنها مىخواستند در وجود نوزادان مرده خود زندگى بدمند/... چشمان او را به در آوردند/ و زبانش را ذره ذره جويدند؟ تا با صداى او سخن بگويند.»
ما در اين چاپ جديد کتاب آریل مىبينيم که پلات اشعار خود را با چه دقتى مىنوشته. او ويرگولها و نقطه ويرگولهاى خود را وزن مىکرد. حواسش به آنچه «دنيس لورتوف» و «آلن گينزبرگ» آن را «واحد نفس» در شعر مىنامند، بود. او احتمالا شعرهاى خود را با صداى بلند مىخواند تا ببيند به گوش چگونه است.