این مرده نوشتار است
کلمات از چپ به راست می آیند؛ جایشان را گم می کنند؛ سطرها، واژه ها، خورده روایت ها به خودنمایی مشغول هستند او هنوز وینستون می کشد؛ بی بی سی گوش می دهد و فکر می کند آخر دنیا نزدیک است.
مشکل این ها نیست مشکل ضوابطی است که با زندگی هنری تعامل ندارند و اصلاً مشکل زندگی است که هنری و غیر هنری دارد و مشکل آن هایی هستند که مثل یک کارمند، هشت ساعت شاغل هستند باقیِ روز، مردم. هنر در ژِنومشان غالب نیست – حالا هر تلقی ای که دوست دارید از هنر داشته باشید-
ببین! من رُزا جمالی را می خوانم. شعرش شابلون نیست- دست کم در"این مرده سیب نیست..." – رُزا لباس عوض نکرده او چیزی دارد که محتاج چونین بیانی است. بارها دیده ام که شعری با لُعابی آن چونانی چونان واپس گرا است – به معنی وقیه کلمه – که حتی لذت واکاوی و خوامش را صلب می کند.
محمد آزرم – در شعرش – گاهی وقت ها پرش های خوبی دارد جایی که با آن دیگریِ آزرم، تکنیک های شعری منطبق – مَچ – می شوند جایی که آزرم دیگرگونگی را فارق از "ت" یا "ط" و در کنش با "ت" یا "ط" تجربه می کند و به چالش می کشد. من با سطرهایی از پگاه احمدی ساعت ها گفتگو داشته ام – با سطرهایی هم نه – با متن های بهنام بدری بامتن های امیر قاضی پور با خیلی ها. با بعدی ها، با قبلی ها در زمانی که مثل یک فنجان است قبل ها و بعدها تعریف پذیرند برای من. این ها مهم نیست مهم، ته نشینِ همه ی سیلاب ها است؛ "این ها" مهم نیست؛ "مهم" روی سیلاب ها است و من با شن های رودخانه بازی می کنم فقط بازی.
ببین خیلی ها انتگرال حل می کنند؛ خیلی ها انتگرال حل می کنند. مسیرها راه ها میان برها و یک بار انتگرال را با حضور محور مختصّات دکارتی بخوان. یک بار موجودیت انتگرال را - نه به عنوان یک داده ی واسطه و یا سوال امتحان – مشروع بدان آن زمان است که فرمول ها رنگ دیگری پیدا می کنند؛ مجهول ها در ولع کشف چشمک می زنند و ......... و فکر می کنی فرق یک خالق با یک تحصیل کرده ی صرف چیست؟
یک شب خواب فولیکول ها را دیدم که چیزی می گفتند و به طرف من می آمدند تا مرا بخورند. من به راستی عاشق فولیکول ها بودم؛ عاشق دهلیزها عاشق میتوکندری و دریچه هایش، اسیدهای چرب، عاشق دایره، مثلث های محاط، کوتوله های سفید، عاشق عاشق
حالا زندگی می کنم؛ با کرختی عشق، هنوز به یادشان دارم. روزها زندگی می کنم شب ها زندگی می کنم ولی زمانی هم هست که موهایت دانه دانه دارند سفید شده توی نشیمن خانه ات نشسته ای و منتظری که چای سرد شود سرت را از روی آخرین تعهدت برمیداری تا به ساعت نگاهی بی اندازی؛ ساعت و یک آن از ذهنت می گذرد که: چی شد؟ چه کار کرده ای؟ چی باید می شد؟ آیا کتاب هایت برایت بس اند؟ ذهنت مچاله می شود و تو در همه ی این سال ها روز را خورده ای و در توالت پس داده ای؛ روز نکبت بار اندیشمندانه ات را، روز داده های ناب را، روز محافل دوستانه، معاشقه ی سادیسمی با سطرها، کلمه ها، درخت، ایستگاه اتوبوس،اندام ات، صبحانه ات، فیش های آب آب .....
این ها همه مهم است ولی مهم، سیلاب ها است.
من با شن های رودخانه بازی می کنم.
مغزم چروک خورده است؛ در روزها روزهای کشیده فشرده می شوم؛ و هیچ چیز اِفاقه نمی کند؛ نه آقای دِرمنکی هیچ چیز اِفاقه نمی کند؛ حتی ناصرخسرو. جای دیگری را سراغ ندارید؟
یک اسفنج را می اندازی توی آب گرم، که روی شعله در حال جوشیدن است و بعد قطره قطره به آن اِدرار سگ تعارف می کنی.
این اِسفنج را به خاطر می آورم؛ حدس بزنید و جایزه بگیرید. ...........
کلمات می آیند؛ جایشان را گم می کنند؛ به هم تنه می زنند و همهمه بر پاست. یک چیزی توی "من" در حال انفجار صوتی است کلمه ها همین جوری می آیند و متن را بی هویت می کنند و این "مهم" نیست که به من در این نوشتار کثیف تقلّب می رساند. من که اصلاً مال این حرف ها نیستم؛ مهم را نمی دانم.
مهم سرود خوشبختی ماهیان است که می گویند:
ای آب که دوستت داريم به تو هديه می دهيم حباب های تسلسل را