مانیفست شماره دو شعر
زمان صفر
"گزاره های ریاضی، اصول زیبایی شناختی اند"
لودویگ ویتکنشتاین
به نفع ریاضی کنار می روم؛ و نیز به نفع برداشت همه جانبه ی ادراک های وجودی ِیک شخص، در حین خلق زیبایی و شعر؛ ناخودآگاه را کنار می زنم. و تصریح می کنم هیچ گونه فروکاستی را به مصابح خلق شعر از یکی از مجراهای ادراکی هنرمند(خواه خودآگاه، خواه ناخودآگاه و هر چه می خواهد باشد) نمی پذیرم. پذیرش توازی تمام دنیاها و لایه هایی که دردست رس است و البته هم آن ها که در دست رس نیست مورد نظر است. هر گونه تحریک کننده ای را در جهت انفعال و حرکت به سمت شعریت و هر دوپینگ شاعرانه ای را رد می کنم. شاعر می بایست که خود محل انگیزش باشد و البته حقوق همه ی دوستان را به مصابح یک تولید کننده ی شعر در هر جهتی به رسمیت می شناسم . حق ! و البته که حق را قربانی زیبایی می کنم.
به نفع ساحت های دیگر زبانی، به نفع کلیت اسطوره مدار امر زبان مند، من متن های دال مدار و نحو مدار و نیز متن های صرفن نحو شکن را در این مقطع کنار می گذارم. و ستایش گر شعر هایی خواهم بود که در لایه های متفاوت زبانی بازیگوشانه و شرور در حال گشت زنی هستند. و البته در لایه ها و ظروف مختلف زیستی و هستی بخش به تردد مشغولند.
من بازی را ستایش می کنم. و برای شکل های مختلف آن ارزش قائلم؛ بازی مهم است و مهم سیلاب هاست و من با شن های کف رودخانه بازی می کنم. بازی در دالان های هستی من به گشت می پردازد، مرا بازیابی می کند و رخوت و تظاهر به فرهیختگی را از سطرها بر می دارد؛ بازی در عین این که جدی ست به با می فهماند که فقط یک بازی است؛ بازی امر خلاقه را بارور می کند ولی جالب این جا ست که خلاقیت در بازی تنها یک وسیله است مثل خیلی چیزهای دیگر؛ بازی لایه های شعر را کنار می زند؛ سطرها را زیر و رو می کند؛ زبان را به چرخش و باردهی وا می دارد؛ به همه جا (حتی آن جا که مولف خود را پنهان نگه می دارد) سرک می کشد؛ در چشم های من خیره نگاه می کند و خود را حفر می کند. ما باخته ایم و لبخند می زنیم. می خندم و مهره هایم را دوباره می چینم.
سرفرود می آورم در مقابل جهان شگفت، زیبا و اندیشه ورز دوست خوبم "استفن هاوکینگ"
از این رو زمان برای من، نزدیک به همان روایتی است که استفن از زمان دارد. (نگاه کنید به کتاب تاریخچه مختصر زمان از استفن) این مسئله را تشریح می کند در امتداد نظریه ی استفن در مورد سیاه چاله ها، کرم چاله ها، و سفید چشمه های فضایی.
و از این رو ست که هرگونه پدرسالاری و آقامنشی را برنمی تابم. گوش می خوابانم و از هر شخصی و هر موجودیت و عدمی که گستره ای را بر من نمایان کند؛ کنجکاوی ام را برانگیزاند؛ و در نهایت به من در حفر قله های خود شیفتگی به سمت ریشه ی کوه های بصیرت موجود؛ یاری رساند صمیمانه سپاس گزارم و او را به بازی دعوت می کنم. در مرز امکان های متناهی به بازی دعوتش می کنم.
بیایید بازی کنیم؛ متن ها را با شیفتگی نخوانیم؛ پیش فرض های عقوبت بار کثیف که هر مکاشفه ای را لجن مال می کنند.
من نافی پیش فرض نیستم زیرا که وجودش ناگزیر است ولی دست کم می توانیم کثافت ها و اضافات فضلا را در جوب بیاندازیم و باور کنیم که هر ذهنی می تواند یک ذهن خردورز باشد.
به راستی با کتاب ها چه می توان کرد؟
با متن ها؟
با صداهایی که می گویند: اوه من خیلی می فهمم؟
چه وقت یک تئوری فرو می ریزد؟
سوراخ های غول های بزرگ؟
و تو اگر نمی ترسیدی چه کار می کردی؟
بی رحم باشیم و ابتدا از خودمان شروع کنیم. بهترین کار حفر قله هایی است که رشته کوه دانش، بنیادها و راهکارهای ما را می سازند.
من این متن را در ریشه ی کوه ها می نویسم. به نام ها احترام می گذارم و از این بابت است که بی رحمانه به چالششان می طلبم.
و در نهایت خاستار آغاز دهه هشتاد هستم.
تو کار خودت را بکن / صدا از آن کسی ست که برمی خیزد/ مواظب خودت باش/ و دیگری دست کسی ست/او فشنگ دارد و/این سطرها جز انهدام/برای نگفتن/برای سپیدارهای دو سوی رود/تن های عریان جنسیت را مدفون می کنند/میزان/سه تراز و/ و یک حبه قند/
یک نجیب زاده در یک عصر بهاری در سده ی هفدهم میلاد مسیح در اتاقی با سقف بلند و میزی که از چوب بلوط است و او هیچ بلوطی را در اتاق نمی کارد
فضا برای بوی بلوط آماده است/چوب های زیبای بلوط/و میوه های/ سنجاب های شعر من واژه ها را بلوط می خواهند/ این نام از آن کسی ست/ سفر نمی شود رفت/ و خواب عجب چیز هوس ناکی ست در عصرهای بهاری/ من عصرها نمی خوابم/ مائده مهیا است/ بلوط ها/ و توازی هستی بخش عملیات استشهادی با سطرهای نجیب زاده اهل ولز
الهام ملک پور
۲ اردیبهشت ۱۳۸۵