آنچه ما فكر مىكنيم، اگر دربارهاش تأمل كنيم،
اگر براى اين كار خويشتن دارى ذهنى و تيزهوشى لازم را داشته باشيم، در هر حال هميشه چيزى شرارت بار، پست و بيهوده مىشود.
چيزى كه ما را تمام عمر به طرز تكان دهندهاى مأيوس مىسازد.
چون هرآنچه انديشيده مىشود، زيادىست.
طبيعت نيازى به فكر ندارد. تنها تكبر انسانى است كه فكرهايش را تا اندرون طبيعت بسط مىدهد.
قدم زدن / توماس برنهارد
فارسیی : شهروز رشید
وبلاگ عزیزم ساعت ۷ صبح
در پیوند با نوشته بالا از دائو:
فکر کردن را متوقف کن ، مشکلاتت پایان مییابد.
چه تفاوتی میان بله و نه وجود دارد؟
چه تفاوتی میان شکست و پیروزی است؟
آیا تو هم باید آنچه را دیگران مهم میدانند مهم بدانی؟
و آنچه را دوست ندارند دوست نداشته باشی؟
چه مسخره
دیگران بسیار هیجان زدهاند،
گویی در حال رژه رفتند.
تنها من اهمیتی نمیدهم
تنها من نظری ندارم؛
همچون نوزادی که هنوز نمیتواند لبخند بزند
دیگران آنچه را نیاز دارند مالکند،
تنها منم که چیزی ندارم
تنها منم که آوارهام؛
همچون کسی که خانهای ندارد،
به یک احمقی میمانم که ذهنش به تمامی خالی است
دیگران می درخشند،
تنها من نوری ندارم.
دیگران با هوشند،
فقط من گنگ هستم.
دیگران هدفی دارند
تنها من نمیدانم
من همچون موجودی در اقیانوس سرگردانم
و در بیهدفی به باد میمانم
من با مردم عادی تفاوت دارم
من از سینهی مادربزرگ شیر مینوشم