رها کن این ذکر گفتن و غزلخواندن و تسبیح گرداندن را!
در آن کُنجِ تاریکِ تنهای معبد با درهای بسته که را میپرستی؟
چشمهایت را باز کن و ببین که خدایت روبهرویت نیست!
او آنجاست که برزگر، زمینِ سفت را شخم میزند؛
او آنجاست که راهساز سنگها را میشکند.
او با آنهاست، در آفتاب و در باران، و پیرهنش همه خاکی است.
آن ردای مقدس را درآور
و حتا مثل او روی زمین خاکآلود بنشین!
رهایی؟ کجا باید دنبال رهایی گشت؟
استاد ما بندهای آفرینش را شادمانه به خودش بست؛
او تا ابد به همهی ما بسته است.
از مراقبههایت بیرون بیا و گُلها و بُخورت را کنار بگذار!
چه غم اگر لباست پاره و کثیف شود؟
با همان رنج و عرقِ جبینت به دیدارش برو
و در کنارش بایست.
شعر بالا از رابیندرانات تاگور ( Rabindranath Tagore) ، شاعر هندی-بنگالی است. با ترجمه آقای ع.پاشایی.