برای شبی که جنایت امپریالیسم چیزی از شادمانیاش باقی نگذاشت؛ برای عروسی کوهستک
شعری از سپیده جدیری
ردی از خاطره
روی محوترین صورتها
محو میشود.
غم چه در سکوت است امشب
نمیداند
که چه باید خواهد کرد
و چه باید نخواهد کرد
با آن همه تمام شدن
در سرآغاز یک لبخند
در سرآغاز یک رقص
در سرآغازی کوتاه
بریده و محو
از شدت یک زندگی.
نقد و تحلیل شعرِ بالا
با یک «شعرِ سوگِ سیاسی-هستیشناختی» روبرو هستیم. در این شعر، سپیده جدیری از ابزارِ شعر (استعاره و ایجاز) استفاده میکند تا فاصلهیِ میانِ «بزرگیِ یک جنایت» و «کوچکیِ یک زندگیِ از دست رفته» را نشان دهد.
تمرکزِ من بر روی «ساختارِ حسی»، «رابطهیِ مفاهیم» و «زیباییشناسیِ فقدان» خواهد بود.
۱. تحلیلِ ساختارِ زمانی: تقابلِ «لحظهیِ جنایت» و «تداومِ فراموشی»
شعر بر پایهیِ یک تضادِ زمانیِ بسیار تلخ بنا شده است. شاعر بین دو زمان حرکت میکند:
زمانِ جنایت: لحظهای که «امپریالیسم» (به عنوانِ عاملی بیرونی و ویرانگر) وارد میشود و ساختارِ زندگی را تغییر میدهد.
زمانِ پس از جنایت: زمانی که «ردی از خاطره» در حالِ محو شدن است.
شعر از یک «نقطه» شروع میشود (امشب) و به یک «فرآیند» ختم میشود (محو شدن). این حرکتِ رو به عقب (از خاطره به سوی محو شدن)، نشاندهندهیِ یک فاجعهیِ دوگانه است: اول، خودِ جنایت و دوم، «جنایتِ دوم یعنی فراموشی». شاعر با استفاده از کلمهیِ «محو شدن»، نشان میدهد که ترور و جنایت، تنها بدنها را نمیگیرد، بلکه سعی میکند «ردِ وجود» را نیز از حافظهیِ تاریخ و تصویرِ جهان پاک کند.
۲. زیباییشناسیِ «گسستِ ناگهانی»
یکی از قدرتمندترینِ جنبههایِ فرمی در این شعر، نحوهیِ پایانبندیِ آن است. شاعر از «آغاز» شروع میکند تا به «پایان» برسد، اما این پایان، یک پایانِ طبیعی نیست؛ بلکه یک «پایانِ قطعشده» است.
ساختارِ تکرار و نفی: تکرارِ عبارتِ «در سرآغازِ...» (در سرآغازِ لبخند، رقص، زندگی) یک انتظارِ موسیقایی در خواننده ایجاد میکند. خواننده منتظر است که این «آغاز» به یک «ادامه» برسد. اما شاعر با واژهیِ «بُریده و محو»، این زنجیرهیِ انتظار را قطع میکند.
این تکنیک، بازتابدهندهیِ خودِ عملِ ترور است. همانطور که یک زندگیِ در حالِ جریان (لبخند، رقص، زندگی) ناگهان توسطِ یک عاملِ خارجی «بُریده» میشود، فرمِ شعر نیز در لحظهیِ اوج، «بُریده» میشود. این یعنی «شعر، خودِ جنایت را در فرمِ خود بازسازی میکند». زیباییشناسیِ این شعر در «کمال» نیست، بلکه در «نقصِ اجباری» و «گسستِ ناگهانی» است.
۳. تحلیلِ فضایی: «سکوت» در برابرِ «شدتِ زندگی»
شعر در یک فضایِ سنگینِ «سکوت» قرار دارد. اما این سکوت، سکوتِ آرام نیست؛ بلکه سکوتی است که از جنسِ «درماندگی» است.
سکوتِ بیکلام: «غم چه در سکوت است امشب / نمیداند که چه باید خواهد کرد...». اینجا شاعر، «غم» را به یک موجودِ دارایِ اراده اما ناتوان تبدیل میکند. سکوت در اینجا نمادِ «بیتفاوتیِ جهانِ پس از فاجعه» یا «ناتوانیِ کلمات در برابرِ عظمتِ جنایت» است.
تضادِ شدتها: در انتهای شعر، تضادِ شدیدی میانِ دو مفهوم ایجاد میشود:«شدتِ زندگی» در برابرِ «کوتاهیِ زمان». شاعر میگوید که زندگی، هرچقدر هم که کوتاه و بریده باشد، از نظرِ «شدت»، بسیار فراتر از آن فضایِ ساکن و محو است. این یعنی حتا در میانهیِ محو شدن، «شدتِ بودنِ» آن انسانِ قربانی، بر «سکوتِ جنایت» پیروز است.
۴. نمادپردازیِ انتزاعی: «عروسیِ کوهستک»
استفاده از عبارتِ «عروسیِ کوهستک» در کنارِ «جنایتِ امپریالیسم»، یک ژوییسانسِ هستیشناختی است.
«عروسی» نمادِ جشن، حیات و پیوند است و «کوهستک» نمادِ پایداری و طبیعت. قرار دادنِ این تصویرِ با شکوه در کنارِ «جنایت»، نشان میدهد که جنایت، چه چیزهایی را از میان میبرد؛ آن را نه فقط یک مرگِ ساده، بلکه یک «جشنِ هستی» را متوقف میکند. ترور، فقط یک فرد را نمیکُشد، بلکه «شورِ زندگی» را در آن محیطِ جغرافیایی و طبیعی قطع میکند.
شعرِ سپیده جدیری، شعری است که در آن «فرم، برتر از معنا» عمل میکند. او با استفاده از:
یک. گسستِ ریتمیک (برای نشان دادنِ قطع شدنِ زندگی)،
دو: فضایِ سکوت (برای نشان دادنِ درهمشکستگیِ جهان)،
توانسته است یک واقعهیِ سیاسی و تروریستی را به یک تجربهیِ زیباییشناختیِ از ناحیه درد و رنج مردم ایران تبدیل کند. شعر، از تو نمیخواهد که فقط «بدانی» چه جنایتی رخ داده؛ شعر، تو را در همان لحظهیِ «بُریدنِ زندگی» دچارِ «گسست» میکند.
نوشته( خوانش و تحلیل): امیر قاضیپور