چه بسا در رویایی شگفت و دلنواز
زنی ناشناس را دیده ام که دوستم دارد و دوست دارمش
و هر بار، نه همان است و نه یکباره دیگری
که دوستم دارد و زبان مرا در می یابد.
افسوس که چون زبان مرا می یابد
دل روشنم برای او محیا نیست
و یگانه کسی است که می تواند با اشک
چهره ی پریده رنگم را رنگ و رو بخشد.
سبزه است یا سپید یا بور؟ - نمی دانم.
به یاد دارم که نامش دلنشین است و پر طنین
به سان نام مطرودین زندگی.
نگاهش چون نگاه تندیس است
و نوایش، دور و آرام و متین
چون نغمه ی عزیزانی است که دم فرو بسته اند.
پل ورلن / در نیمه راه برزخ / محمد رضا پارسایار/ ص ۴۲
برای پل ورلن
و شعر "رویای آشنا"
که دوستم دارد و زبان مرا در می آورد
افسوس که چون زبان مرا در می آورد
دل برای او محیّا نیست
و یگانه است بسی
بشقاب محیّا می گردد
به یاد دارم که نام اش دلنشین است و پر طنین
نام
زمین از آنِ چه کسی است؟
که دوستم دارد و زبان مرا در می آورد
الهام ملک پور