آنچه خود داشت از ديگري تمنا مي كرد - حسین محمدی
تو چي ميخوري؟؟؟ - مطهره محمودی
داستانی که قبل از سه نقطه تموم شدبعد ازسه نقطه آغاز می شود - امیر قاضی پور
آنچه خود داشت از ديگري تمنا مي كرد - حسین محمدی
تو چي ميخوري؟؟؟ - مطهره محمودی
داستانی که قبل از سه نقطه تموم شدبعد ازسه نقطه آغاز می شود - امیر قاضی پور
آنچه خود داشت از ديگري تمنا مي كرد
شايد بتوان گفت انساني در جهان نيست كه عشق را به كام نگرفته باشد. عشق راهمچون ماهيتي فيزيكي جستجو نكرده باشد و آن را درخود و براي خود نيافته باشد.آنچه كه انسان عصر را بعد از مصيبتها با زندگي آشتي مي دهد همانا عشق است. اين نيروي پنهاني آريكويي اين عشق دريچه اي ست رو به بالا از براي مجال يافتن از آلام و متاثرات. آنچه كه عشق را باورپذير مي نمايد خود عشق است. عشق را عشق مي زايد و به بار مي نشاند و آنچه كه عشق را در دل نهادينه مي كند خود عشق است.
اما در ادامه ي سير جهان، ديگراني عشق را از بيرون به درون رهنمون مي شوند. با علم ( بخوانيد دانش ابزاري ) خويشتن - همچون عشق به پيشوا در حزب نازي آلمان.
دانشي كه نگاه از بالا به عشق را مجاز نمي داند. درس مهم اين مكتب: اگر مي خواهي عشق را درك نمايي بايد در آن باشي. بايد درآن باشي تا آنچه را كه به عنوان عشق به تو ارزاني مي شود را نشناسي به قول معروف سره را از ناسره تشخيص ندهي.
آنچه به اجمال اشاره مي شود، رفتار شناسي عشق با نگاه از بالا به سوژه عشق است.
عاشق - معشوق
تا به حال به عنصر اصلي عشق نظر افكنده ايد. اين ميل (
desir) ( لاكاني) به دوست داشتن ديگري بر اساس آنچه كه از بيرون ديكته شده، فرد در اين بازي (جهاني - زيستي) جايگاهي ندارد. حتمن بايد خود ر ااز خود برهاني و به ديگري برسي تا كمال يابي.عشق دو تايي است. فرد به ديگري دل مي بندد. حال اين ديگري را هر سوژه اي مي تواند پر كند. وطن، جنس مخالف ( تاكيد بر عشق جنسي - نگاه كنيد: ژ- كريتسوا ) ، شيء (مد، ماشين،...) ،عشق به مصرف،اما تمامي عشق ها در يك واژه خلاصه مي شوند: عاشق ( فرد) در تلاشي بي پايان به جهان - زيست خود مي نگرند تا انتخاب كند تا شايد مامن امن خويش را بازيابد. او به جايگزيني مداوم دست مي زند تا شايد دلش آرام گيرد.
همه در لحظه اي از خود پرسيده اند، خدايا اين عشق چيست؟ اين ميل به كمال رسيدن در همه ي فرهنگ اين نقصان روزانه اعلام مي گردد كه تو( فرد) كامل نيستي. تو در اين جهان رها شده اي تا شايد لياقت داشته و خود را به كمال رساني. از اين به بعد نشانگان تعبیه شده در سوژه رخ مي نمايانند. فرد در تلاش است خود را به جمع برساند تا شايد در اين جمع ( ميهماني) نيمه ي ديگر خود را در يابد. در اين لحظه اتفاقي خواهد افتاد كه فرد از درك آن عاجز است. درك اين مطلب كه اين فرهنگ_ يافتن _ ديگري براي همه يكسان و كاربردي است. به طور مثال فرد در يك ميهماني در تلاش است كه معشوقه ي خويش را از ميان همه ي ميهمانان برگزيند. ابزار كاربردي براي اين فرد نگاه است. ديگران حاضر براي فرد ( عاشق) همچون شيء چهره مي نمايانند. فرد ( عاشق) چشم مي چرخاند تا ببيند آنچه را كه بايد ببيند. ديگران يا فردهاي ديگري وجود ندارند ( براي فرد عاشق ) تمامي_ جمع ، من_ ديگري هستند كه فرد عاشق بايد از ميان آنها من_ ديگري هستند كه فرد عاشق بايد از ميان آنها من_ خود را برگزيند.
در مرحله ي دوم انتخاب است كه شرايط ذهني عاشق به مرحله ي حضور مي رسد ( شرايط ي همچون زيبايي، تشخص، آشنايي و ...) - اما در مرحله ي اول انتخاب ديگران براي فرد عاشق به شيء بدل گشته اند.همچون كالاي مصرفي يك فروشگاه زنجيره اي ديگران سوژه اي مي شوند كه قرار است انديشه شوند - سوژه اي كه قرار است به مصرف برسد درست در همين لحظه قانون سراسر بين به عرصه ي نمادين ( ميهماني) احضار مي شود.
قانون ديدن و ديده شدن - تماشا نمودن نمايشي و به نمايشي در آمدن. همچون برج ايفل براي رولان بارت.
معشوق - عاشق
همان طور كه گفته شد اين فرهنگ_ يافتن ديگري براي همه يكسان و كاربردي است. پس بايد دريافت كه ديگران حاضر در جمع ( ميهماني) به شما همچون سوژه ي صرف بنگرد. سوژه اي كه قرار است به مصرف برسد.
از نگاه معشوق، فرد مقابل ( يعني همان عاشق) براي او همچون سوژه ي انتخابي است يعني مي تواند برگزيند.
به همين خاطر است كه عاشق مي تواند در انتخاب اشتباه كند. چرا كه ممكن است شماي عاشق، سوژه ي مورد نظر معشوقتان نبوده باشد. باصطلاح معشوقه ي شما، شما را به عنون معشوقه ي نينديشده باشد. ولي اكثرن انتخاب دچار مشكل نمي شود. در واقع فرد عاشق در انتخاب معشوق خويش خطا نمي كند. چرا؟
يك دليل بسيار مهم دارد. انتقال ميل ازعاشق به معشوق بسيار ظريف انجام مي پذيرد. اين انتقال بدون هيچ شكافي درعرصه ي نمادين به وقوع مي پيوندد - عاشق در لحظه، در نگاه مي يابد و بر مي گزيند. همين شرط اولين كه همان ميل به سوژه سازي ديگري است به معشوق منتقل مي شود. معشوق در لحظه هم انتخاب مي شود وانتخاب مي نمايد. معشوق هم خود دست به گزينش مي زند و هم به خاطر اينكه برگزيده شده است خوشحال مي گردد وهمين طور به ادامه ي بازي نمايش دست مي زند. خوشحالي به اين سبب است كه عاشق بين اين همه سوژه ي انديشه شونده او به ارزش انديشيدن رسيده است. او سوژه اي است كه ذهن شخصي را ( معشوق) به خود مشغول نموده است. ( نگاه كنيد به نظرات ژ.پ. سارتر در باب عشق)
اين شايد گزيده اي از فرهنگ مصرفي امروز ما باشدكه گذاري است از تفكر انديشه شده ي انسان تك افتاده (ژرژ باتاي) به جهان توده اي سرمايه داري.
ديگر فرد به كار سرمايه داري نمي آيد، اين جمع است كه انديشه او را مزين مي نمايد. توده را در شكل بازنمايي مضحك ( بودريار ) آن مي خواهد آن هم به مدد گزاره اي به نام عشق - عشقي كه مصرف_ جايگزيني و بالطبع طراوت عشق تازه را مي خواهد. عشق با(
new version) آن.شايد در سلسه اي از همين مقالات به انواع ديگر عشق (عشق به وطن، عشق جنسيتي، عشق به مد و به مصرف) بپردازيم.
حسين محمدي
تو چي ميخوري؟؟؟ و بين ما يک فضاي دست نيافتني بود باورمي کني؟ بين دستهاي کوچک من و دستهاي کمي بزرگتر او هيچ اشتياقي نبود که رسالت تن را به جايي بکشاند و نگاه بود و نگاه و نگاه. چقدر احساس آدم در اين لحظه ها رقيق مي شود و زلال.هيچ کجايت مور مور نميکند يا اينکه روم به ديوار...فقط پلک چشمت مي پرد چشمت مي سوزد و تا به خودت بجنبي اشکهايت احتمالا ريخته اما فکرش را نکن که پرسيده باشد چرا؟ يا کدام خاطره؟ چيزي براي پرسيدن نبود حرف فضا را سنگين مي کرد، مي دوني که چي ميگم؟ خستگي نبود دلم مي خواست توي کارها شرکت کنم ياد بگيرم اصلا مهم نبود که کنارم باشد يا نه واقعا مهم نبود يعني در واقع نمي توانست مهم باشد چون اين ذهنيت من و او بود که از هر هذياني عاري بود، فقط نگاه بود...
داستانی که قبل از سه نقطه تموم شد بعد ازسه نقطه آغاز می شود ( نگاهي به داستان " تو چي ميخوري؟؟؟ " نوشته ی مطهره محمودی ) الف - داستانی که خود را با تمام محصولاتش نشان می دهد، به محض ديده شدن تنها مي تواند خود را تكرار كند. ب - اگر اشخاص عادت كرده باشند آسان،با تركيبات موثر كاركنند: آن وقت يا به زور تحميل مي كنند يا نا خودآگاه فكر مي كنند بعضي عبارت ها، كردارها، اخلاق ها و فضاها خط خورده است. اين بي ربط بودن فضاي اين داستان ها، انگار از جايي شروع مي شود كه تمام فضاها تموم شده است و تمام فضا بقول داستان: " تموم فضا همينه ... قصه اون فضا تموم شده. " داستان " تو چي ميخوري؟؟؟ " از داشتن فضا در رنج است. فضايي كه داستان را در يك پلات مشخص قرار دهد. از همان سطر اول نويسنده آورده است: " و بين ما يک فضاي دست نيافتني بود باورمي کني؟ " البته در ادامه فضا آنچنان هم خالي نيست. دست ها در ارتباط هم ، چشم ها و اشك ها و خاطره. و آنچه چيزي كه به عنوان رسالت تن... فقط نگاه بود! و از هرگونه ذهنيت و هذيان در نيمه ی داستان خاليست. اما از آغاز قسمت دوم كار، شاهد برجستگي_ فضاهاي_ معطل مانده هستيم. شايد ( حتمن) آن دستها و اشك ها در كافه اي در هم قفل مي شود. ولي رسالت تن هايي كه نويسنده نمي داند چكارش كند.آن ذهن عاري از هذيان در اينجا نقب مي زند: "اگه تو هم يه جورايي اهل هذياني خوب ما رو بنشون جايي که دوست داري مثلا توي يه ويلاي دريايي، يا رستوران کاوه بافت ... " و پيوست آن، آن دستها چه می شود؟ آن دستهاي سرد و دستهاي بزرگ. داستان بصورت خطاب وار به خواننده اشاره دارد كه وارد كار شود. از فضاي سه نقطه، كه از ابتداي كار از فضاي دست نيافتني بود خبر مي دهد. بعد از سه نقطه قرار بوده داستان آغاز شود. نويسنده دلش نمي خواهد. در حالي كه فضا پراست از دستها و خاطرات و حرفها يي كه در سه نقطه ها جمع نمي شود. اگر نويسنده بنويسد بايد تمام فضاي دست نيافتني و ناتمام را به نگارش در بياورد. اما در حافظه اش، تمام اين خاطرات_ پس از اين و پس از آن را بعد از سه نقطه كه تمام داستان ها احتمالن شروع مي شوند، باقي مي گذارد. امیر قاضی پور
نقطه سوم را ميبيني داستان تا اين جا تمام شد حالا نوبته منه که بلند بلند بخندم اتفاق خاصي نمي افته ما دو نفري اين جا توي کافه نشستيم اگه تو هم يه جورايي اهل هذياني خوب ما رو بنشون جايي که دوست داري مثلا توي يه ويلاي دريايي، يا رستوران کاوه بافت حالا بارون بياد يا نياد مهم نيست فقط خيلي سرد نباشه من از گرمي دستاي او چندشم مي شه سرد که باشه گرمي دستا به چشم مياد مي دوني که خلاصه، داستاني که قبل از سه نقطه تموم شد رو مي توني يک بار ديگه از اول بخوني چون فضاي بين من و او اين جوري بود الان هم که دارم بلند بلند ميخندم هذياني در کار نيست به جک بي مزه اين دارم مي خندم الان هم زياد توي کار من و اين گردن نکش چون دقيقا يه دقيقه ديگه مي خواهيم در مورد زندگي آينده مون با هم گپ بزنيم خودتو قاطي نکن قصه اون فضا تموم شده و تموم فضا همينه، دستاي سرد من و دستاي خيلي بزرگ.
مطهره محمودی
شماره های قبل :
دومینو - شماره ی چهارم / دومینو - شماره ی سوم / دومینو - شماره ی دوم /
دومینو - شماره ی اول / دومینو - شماره ی بدون شماره
پرتاب - الهام ملك پور
شاتوت / شكسته - امير قاضي پور
به بهانه ي خواندن "معصوم اول " - نازنين نادري
پرتاب
به رویاهایم فکر می کنم
به سیب هایی که گاز می زنم
رویاهایم
به کاردهای دسته دار
به رویاهایم روی پل که یک طرف اش را ایستاده ام
پلی را گاز می زنم
کاردهای دسته دار
بلوزهای پشمیٍ کلفت
۸۴/۷/۲۴
الهام ملک پور
شاتوت/ شكسته
الا بريده چراغ مطالعه،آن هم از كوچه
اگر سفر كنيد شكمش بايد اصولي باشد
!چيزي شروع نشده ابن عربي
صورت مخاطبش غذا مي پخت و۶انگشتي است
تا گوشواره ها اسمش خراشيده برگ كوبيده قفسهاشان
زيگ زاگ دوز وحشتناك و شانه هاشان دهن به دهن
دريا در نظر گرفت و آشپزخانه را چندين خار
دو سه تا از اعضاي بدنم كه جر داده بودند درسهاي پيانو
غرضم مخالفت با حرفهاي حضرت ابن عربي نيست
شما تن لش ها از مهربانيتان است يا دسته جمعي در كوهپايه ها
روزي دارد مي خواند
در اين سفر زده بود بالا روزي
اسكله اندامش را آزاد كرد
پاك كنم به اتاقم
پيش افتاده بوديم
دستمال نبود شنا مي روند
نامش مي تواند در سن تروپه
.ترجيع مي دهم جيغ بزنم و كف و جورابش را خيار گاز بزنم
امشب كاغذش است
هيچ وهوچ مارمولك ها
جيغ خوب رقصيدن رنگ آبيست و ارغوان
صاحب منصب مركز شهر مركب سياه باشد
بالا تنه از چشم يك چيزي است
حزب - تمام آدم ها تك و توك نبودند
گوشت و پوست و سر و كله فقط ۷ بار كشته باشد
شوق وقتي برسد بازي وهمين ها را به زنش تقديم كرده بود
در و ديوار و يدك كشي
۱۰كوچك نبود و بيست و چند ماه خورده ام
به اين مي گويد لگد زدن؟
خداوندا اين همه قاب عكسي سمت راست بود؟
آمده ام كرايه را بپردازم
ايزابلا از اعضاي بدنش گمانم شاعر
نمي تواني بنويسي
آن وقت پشت سر ما چشم راستش چند لحظه سكوت خوردند
قول مي دهم سمت توالت
مين شين الف جا " فقط نفس هاش يا بوته اي "
حفظ كن "
"مرده اي است بر ديوار
"صداي مينوش " گربه ي پشمالو
اين كلمات در معدود شلاقي طلايي رنگ
پسته اي دو نرمه ي گوشش
پدالها بالا سنجاقش كنيد
بلعيدن حنايي رنگ كتف در دهانش گذاشت
.كم كم تایپ مي كنم. روزها خال گوشتي را بر مي دارم
نصفه سوخته ۴ چمدان از روزآخر میان آجرها
حق ماست !
مسخره فنجان قهوه اش را بالا كشيد
كميته مشترك : سر كار چي ؟
دست_ ارتش_ بردار --------- مهندس هديه كرده است با
اسفندماه۱۳۸۲
امیر قاضی پور
به بهانه ي خواندن "معصوم اول " نوشته ي هوشنگ گلشيري
فشارهاي ايدئولوژيكي كه شامل نهادهايي چون دين، نظام قضايي،آموزش، فرهنگ وعرف هاي گوناگون زندگي مدني مي شوند،مستقيم يا از بيرون تحميل نمي شوند، بلكه از درون جامعه نشات مي گيرند و ظاهرن با اتفاق نظراجرامي شوند، به اين معنا كه به نظرمي آيد طبيعي هستند وآزادانه انتخاب شده اند و به تعبير " آلتوسر" ( استقلال نسبي) ازحكومت يا طبقه ي حاكم هستند، كه بسيار موثرتر از اعمال زور عمل مي كنند، زيرا مردم با رضايت در انقياد خود و نگهداشت وضعيت موجود سهيم مي شوند.
اين شيوه با ساختار طبقاتي، جنسيت و ذهنيت رابطه ي تنگاتنگي دارند و اصولن اين قالب هاي فرهنگي هستند كه بسياري از روابط طبقاتي و ذهنيت هاي يك جامعه مدني را طبيعي نشان مي دهند.
خودآگاهي از طريق انواع ايدئولوژي شكل مي گيرد، ايدوئولوژي با نظام ها معنايي واعتقادي خود به مردم امكان مي دهند تا روابطي غير واقعي و متمايز از روابط با شرايط موجودي كه در آن زندگي مي كنند را برسازند؛ روند داستان به گونه اي ست كه باور خرافات يا نيروهاي فوق بشري كه در رفتار اجتماعي مطرود شناخته شده است در تخيل مان واقعي و باورپذير جلوه مي كند.ارزش ها و باورهايي كه بصورت رفتار تجربه مي شوند ( انواع تجربه هاي هر كدام از شخصيت هاي داستان) باعث مي شود كه حقيقي به نظر برسند و در نتيجه براي اغلب افراد جامعه شكلي از واقعيت مي گيرد و نوعي قطعيت بوجود مي آورد. زيرا براي بسياري از افراد جامعه دشواراست كه از اين باورهاي تجربه شده فراتر بروند بنابراين اين باورها به مرور تبديل به فرهنگ مي شوند،يا آنچه كه به عنوان عرف يا حتا نا خوداگاه جمعي شناخته مي شوند، وعرف مقوله ي ست كه درستي آن به هيچ دليل موجهي نياز ندارد، عرف مشروع است، زيرا مشروع است پس قابل اجرا، بديهي و ازلي ست :
و من حالا،همين حالا، صداي آن دوتا كفش ورني عبدالله را مي شنوم و مي دانم كه تو،حتا تو، صدايش را مي شنوي، صداي دوتا كنده ي بزرگ را كه به زمين مي خورد.
نازنين نادري
شماره های قبل : دومینو - شماره ی دوم / دومینو - شماره ی اول / دومینو - شماره ی بدون شماره
خواندن شعری از< اسماعیل شاهرودی >
تنگنای_ شکستن ( خواندن شعري از محمد مختاري) - امير قاضي پور
شعر مشترکی از " محمد رضا اسکندر نژاد" و " مجید یگانه "
شعر ی از < لیلا روبین >
اسماعیل شاهرودی :
دیگر
من
باور نخواهم کرد
خرطو
مفیل
ل ساعت را
چون
آن
آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروی
آبنبات ساعتی های قناد
ریخته
و این
هنوز
دنبا
له ی تیک تک تیک تک تیک تک تیک تک تیک تک تیک تک تیک تک
تیک تک تیک تک تیک تک تیک تک
تیک تک تیک تک ....
تهران -۱۳۴۵
خواندن شعری از < محمد مختاری >
طعم خویش را می آزماید
میوه ی شکسته در شکنج خاک و
خاک در شکستن صدای آب و
آب در نگاه کودکی
که سنگ می اندازد از بازیگوشی.
سنگ روی شاخه از شتاب باز می گردد
کودک از شکاف آفتاب
دست می کشد به پیشانی
میوه بر لبان او
طعم او
بر لبان سنگ.
تنگنای_ شکستن
نشان دادن_ میدان دید؛ اگر واسطه ها را روی سطوح مختلف امتحان کنیم :
طعم خویش را می آزماید( = چیزی که از ورای آن دیده می شود ) یا شاید از طعمش. از خاکی که از کویر است شکسته می شود و مثلن " آب " و " خاک " واسطه ای هستند که در عین حال می توانیم " شکسته شدن " و " شتاب رو به جلو " را از نگاه کودک ببینیم .
و چگونه این واسطه ها را از روی سطوح ببینیم؟
سنگی که خود نمی شکند و با کودک همراه بوده است و شاید آب بوده که از سنگ تلاطم می گیرد. این پیشامدها را زمانی در نظر می گیریم که به کلی از هم باز می شوند و شکسته ... و حال،کودکی که از بلندای آفتاب پیشانی اش را در دست می گیرد. انگار همه چیر اتفاق می افتد و گاهی شکسته می شود و چیز دیگری در جایی دیگر هم شکسته می شود. در همین احوال، وسوسه می شویم تصور کنیم،که این روند انتقالی ( از شکسته شدن و بریده شدن ) به سطوح_ شفافی منتقل می شود و واسطه ها - سنگ و آب و حتا آفتاب - در بین شکسته شدن،مفهومی از رنگ شدن_ سطوح را می بینیم. واسطه هاچنین تصویری دارند که به تاثیر شکستن می انجامد.
امیر قاضی پور
شعر مشترکی از " محمد رضا اسکندر نژاد" و " مجید یگانه "
(( آن شب که دستهای تو ویران شد)) شب نبود
فقط دستهای شسته با باد داشت
و جیبهایی که از چشمهای من آویزان گشت
پوشانده از هوا سر و رویم را
در نخلهای_ میدانهای_ تهرانی آبادانیهای_ متواری از خلیج_ انگشتهام
به حرفهای چند مرتاض یا تاز_ شتری می نشینند
که به شهر می رسیم یا کی
با این همه هنوز از ته به هم چسبیده شعر بافتنمان
از گذشته های در گذشته هم در گذشته ایم
چیزی برای خرما کردن مکیده نمی شود این نتهای گلو را از تیر رد کنید مرداد
چه می گویی ؟ سلامتی خودم را بر تیر کشیده ام چرا دستهایم دیگر دوچرخه نیستند؟
و آستینم که بالا کشیده خودش را کوتاه نمی آید
از این طرف که بی طرفتری خودم را لو داده ام
گاهی را که توی خودم خط کشی می شوم تا صداپرت نشود بیرون
دلتنگیهایم را به خودم نسبت فامیلی کشیدم
از دستی که روی پا گذاشته ام پا شده ام
سفر کرده ام به دستهای کشیده در دستهای دستمالی _ هزاره ها
پارومی زنی که آب از آبم تکان بخورد؟
ولد ندارد این تولد ناخواسته دسته گلت اضافی شده
من در دوست دارمی دست انداز می شود دستم رفیق
گیوتین_ تنم سر می زند از در می آورد پدرم را
- مجروح این ترکشهای دو نفره ام
- بمب این افکنده های بی سرم
لیلا روبین:
کسی که آمدید
انگشت می خورد
ندارد مشغول است
تا پای محروم می زند
و شماره های قبل :
دومینو - شماره ی دوم / دومینو - شماره ی اول / دومینو - شماره ی بدون شماره