كدام معنا؟
در سالهاي اخير جریانی در تلاش است سينمايي ويژه را به نام سينمايي معناگرا خلق نمايد. اين جريان در حركتي آگاهانه و يا ناآگاهانه به سمت تفكيك فيلم ها كه در ارزش گذاري آنها جاي دارد پيش مي رود - حال اين ارزش ها از كدام منبع دروني و يا بيروني نشات مي گيرد، عيان نيست.
***
هنر سينما را به مثابه امري والا در نظر داشتن سبب ساز خلق دنياهاي بي شمار مي گردد كه اين امر با امر مقدسي كه از امر يكه و منحصر به فرد نشات مي گيرد در تضاد است.
سينماي معناگرا قالبی است كه از پيش مهيا گشته و از عناصر دم دستي كه ناديده انگاشته شده اند به دست مي آيد. اين نوع سينما از خلاقيت از درون و پي افكندن معناي جديد سرباز مي زند چرا كه هدف آن از پيش مشخص شده است و خود را به تعدد خوانش وا نمي دهد. ولي سينماي قرن به عنوان سينمايي شناخته شده است كه در افزايش ديد بيننده ياري مي رساند و آن را با ديگر گونه ديدن آنچه تاكنون ديدني بوده آشنا مي سازد.
سينما با اين كه با يك دوربين برداشت مي شود و تصاوير را در قالب فيلم به انسجام مي رساند ولي در نمايش خويش بر روي پرده، پرده ي انسجام را مي درد و با بي نهايت دوربين( چشم بينندگان ) ظبط مي گردد. سينما فضايي را مهيا مي سازد تا بيننده با تم نگارش خويش ه فيلم رسوخ نمايدو آن را انگونه كه خود مي خواهد براي خويش بازنمايي كند و نه آنگونه كه خود مي خواهد براي خويش بازنمايي كند و نه آنگونه كه ديگران مي خواهند.
سينما نيز همچون ديگر هنرها، برتري خويش را از زماني مي آغازد كه فيلم به پايان مي رسد و بيننده را در دنياي تصاوير پيكره بندي شده رها مي سازد. تصاويري كه در لحظه ،رديف و متصل به هم به نظر آمده اند ولي در ذات نمايش، تصاوير مجزا بوده اند كه به وسيله ي فرم به آن ها ساختاري يكپارچه در سطح داده شده است ( همان نگاتيو مونتاژي) - پس ماديت فيلم نيست كه در ذهن جولان مي دهد بلكه تصاوير يكه و تدوين شده توسط بيننده در ذهن است كه كار خود را مي آغازد -
***
گفتار فيلم آنگونه كه در پيوستار فيلم سبب ساز معنا گشته اند ديگر وجود ندارد.
تنها صدايي جادويي در ذهن بيننده،آنچه را كه او ( بيننده) مي خواهد تكرار مي كند.
بيننده با ذهن خود - خويش وارد سيلان تصاوير مي گردد كه همانا شبحي است از آنچه ديده است. جزئياتي در ذهن او برجسته مي گردندكه خود مي خواهد. چه بسا تصاويري كه كارگردان بر آنها تاكيد داشته ولي در ذهن بيننده جاي هيچ ارعابي نداشته است.
بيننده به تماشاي آنچه نشسته بود كه مي خواست ببيند و نه آنچه ديگران براي او تهيه و تنطيم كرده اند. اين امر در فيلم هايي با ژانر وحشت زا ( هارول) بيشتر رخ مي نماياند - البته اين رهايي در نگاه و تداعي آزاد براي بيننده ي عادي رخ نمي دهد.
بيننده به فيلم به مثابه ي سوژه اي كه قبلن انديشه شده مي نگرد و او در واقع سوژه انديشه شده را مي انديشد - چيزي كه هگل با همين عنوان انديشيدن به انديشه ها به كار مي برد. البته هگل براي رهيافت به روح انديشه اينگونه متدولوژي شناخت شناسانه را به كار مي برد - ولي در مورد فيلم اين بيننده در تلاش است سوژه اي انديشه شده ( موضوع به فيلم در آمده توسط كارگردان) را دوباره بيني كند و مورد آن بينديشد تا انديشه از پيش يافته خويش را به واكنش ( فيلم ) در آورده يا سوژه ي خويش را آنگونه كه مي خواهد در عينيت فيلم به عينيت در آورد.
***
ما با انگيزه ي فيلم آشنا نيستيم يا اينكه پديد آورنده به ذكر انگيزه ي خود نپرداخته است.
آنچه دستمايه ي بيننده مي گردد تصاويري هستند كه در امتداد يكديگر مي آيند و ذهنيتي كه در تلاش است با اين تصاوير به سرعت گذرا به پيوند برسند. بيننده در تلاطمي هميشگي در حين ديدن فيلم به تصاوير چنگ اندازي كمي كند تا آنها را با خود همراه يا وسيله اي براي مامن خويش يابد ولي اين كار ميسر نمي گردد چرا كه هر تصوير با حضور تصوير بعدي دچار خدشه مي گردد و آن حس آييني خويش را از دست مي دهد و اين تا پايان فيلم ادامه دارد. ولي پس از پايان فيلم بيننده اين امكان را مي يابد اين تصاوير حك شده در ذهن را با سوژه ي انديشه شده ي خويش پايا پاي كند تا او را به مقصد ( از پيش تعيين شده در نا خودآگاه) برساند.
***
فيلم در درون خود ( تصاوير پي در پي )
فيلم تشكيل شده است از فريمهاي بي شمار كه در تدوين به ساختاري برسند كه در قالب فرم از پيش تعيين شده ريخته و پس از بازبيني حاوي معنا براي بيننده گردد.
نكته : اين تصاوير پي در پي ( فريمهاي يك فيلم ) سبب مي گردد كه بيننده به نوعي سطحي نگري و معناي دم دستي ( توهم كسب معنا) دست يابد كه مي توان اين امر را همچون تحقق معنا از رسوب گزاري تصاوير در ذهن دانست.
***
نگاه اينگونه به فيلم و سينما شايد بر بسياري از دست اندكاران خوش نيايد ولي بايد موضع خود با اين امر را مشخص كرد كه، آيا ما براي هر فيلم به ذات_ خاصي قائل هستيم؟
آيا من دست اندركار ساخت فيلم قائل به اين امر هستم كه مي خواهم معناي خاصي را از درون فيلم به بيرون بيافكنم؟
اين كه فيلم از پيوستار تصاوير ماهيت مي پذيرد در آن شكي نيست ولي در بازتاب آن هم بايد پيوستار برقرار باشد؟
شايد كاركردهاي پيامبر گونه يافتن براي فيلم در اين عصر كار عبثي باشد ولي آنچه مهيا است رهايي دادن ذهن بيننده از مولفه هاي خاص بيروني است.
فيلم به نمايش در مي آيد نه به خاطر حك تمامي تصاوير در ذهن بيننده، بلكه بعد از نمايش فيلم اين پاره پاره ي فيلم است كه از آن هر شخص مي گردد.
شادمهر خلج
تو به من معنا نده !
( نگاهي به مجموعه شعر " تبصره " سروده ي مهرنوش قربانعلي )
در شعر امروز، ما به ازاي هر چيزي كه ديده مي شود تناقض است. كولاژي از حروف و كلماتي كه دائم مي خواهند زبان متغير خود را به نمايش بگذارند؛
" ضمنن آگهي نامبرده داراي اختلال حواس است / هر بار سر از ستوني ديگر در مي آورد و حرفي تازه مي زند: / طراحي كامپيوتري / چهره ي قبل از جراحي را تكذيب مي كند " ص 28
" تبصره " را كه ورق مي زني، بيش از همه به سطرهاي كاملن معمولي آن بر مي خوريم. سطرهايي كه نقطه آغازش با حيات معاصر رابطه اي تنگاتنگ دارد و با گذر از سطرهاي اول و دوم، مي خواهد وارونگي و در عين حال عوض شدن خود را با يك زبان تكه تكه شده نظم بخشد؛
تازه است / و نمي شود فهميد / از كلمات مي ريزد / يا بلوغ از انگشتانش مي گذرد / تنها گرمي اش لمس مي شود شرلوك!... ص 24
جابجايي تصويري و تاريخي كلمات در شعر " قيصر " اين گونه است:
" فيگوري كه قبلن آشنا بود / حالا مثل شكلكي توي روي من ايستاده است. ص 50
تغيير كردن انديشه با يك تغيير بنيادين در سوژه براحتي انجام مي شود. اما در شعر " قيصر " و برخي شعرهاي ديگر، هر بار كه شاعر سعي مي كند كلمه را در جاهاي مختلف قرار دهد و تاريخش را عوض كند، متوجه مي شويم ساختار كلمه و جمله همان است. فقط شكلش را ( به ظاهر! ) عوض مي كند. اگر بتوانيم جاي مناسبي را براي فيگور و شكل دادن هر كلمه در جمله پيدا كنيم، آن گاه اين سطر با سطر قبلي و موضع ذهني قبل، فرق دارد.
شعرهاي دفتر " تبصره " از وجود كلمات به ظاهر آسان رنج مي برد. در جمله هايي كه جايي براي كلمات هميشه پيدا مي شود، اما نبايد فراموش شود شعر را داريم مي نويسيم؛ از دهانمان كلمه خارج مي شود؛ اما شكل گيري جمله با كلمه، نياز به كار دارد. ما،شاعران هميشه اين اشتباه را مي كنيم كه كلمه را بيرون از جمله قرار مي دهيم.
" مهرنوش قربانعلي " هم ذات پنداري با تاريخ را ناگزير به چشم پوشي از اشتياق خود با اين نوع نگاه مي داند. من فكر نمي كنم شاعر نظري به راست و چپ داشته باشد. در واقع هر نوع شباهت سازي را مي گذراند. شاعر هيچ الگويي را نمي دهد. با صرف نظر كردن از هرگونه شباهت سازي به اعتدال نزديك مي شود؛
" اگر ستارخان يك بار از اين پل گذشته باشد / عابران دسته دسته / از پله ها فرو نمي ريختند... ص 27
يك بعد زمان_ واقع شدن_ شعر است. اما بعد ديگر، مانورهايي است كه شاعر را مجبور مي كند جايگاههاي مختلفي را امتحان كند؛
نام مرا از اين خيابان تنگ بردايد = ص 27 / در هيچ كجاي دنيا دوست ندارم،بميرم= ص 27 / تو فكر مي كني دوربيني براي ثبت من آورده باشد؟ = ص25 / يا در " برش " مي آورد: " ديگر مي توانيد دهان قيچي را ببنديد / اصرار زيگزاگ ها به اندازه بود= ص10
تداعي آزاد از كلمات و واژه ها و حرف ها. حرف هايي كه ( بعضي ) مي گويند باد هواست. شاعر مي تواند با همين پرت و پلاها، خود را از خلال كلمات نشان دهد. كسي كه خود را فرض مي كند و كاملن به نمايش مي گذارد، ديگر چه چيزي دارد؟ يعني دال هايي با معنا كه وجود دارد.
شعر هاي " تبصره " در سطرهاي كاملن معموليش از دالي به دال ديگر انتقال مي يابد. سوژه و حتا خود شاعر نيز مي تواند در شعر باشد. بسياري از شاعران ضعيف شعر فارسي هميشه شعرهايي را مي نويسند كه فرض مي شود شاعر، راوي و تماميت شعر، همه چيز مي داند. اما وجه مقابل_ اين شعرها ذكر كردن تمام نشدني جستجوهاي شاعر است. هميشه، همه ی حرفها را مدام تكرار مي كنند. حال آدم را به هم مي زنند. مدام مي خواهند بگويند " تو به معنا بده ". " من به تو معنا مي دهم! "
رشته كلام مركز گريز نيست. در فاصله ي هر سوژه چه دال هایی وجود دارد؟
... بازي است كه باشد، / اگر نباشد / هر جا كه مي خواهيد پا بگذاريد / مين روبي كار من نيست،ديگر! ص 49
امیر قاضی پور
ادله ي ابو يعقوب کندي بر نفي جهان نامتناهي /آراء ديگران/۱
عباس طارمي
مقدمه
جهان هستی، متناهی است يا نا متناهی؟
فلاسفه يونان باستان پاسخ های متفاوتی به اين سئوال داده اند؛ مثلاً ذمقراطيس که به وجود خلع و ذرات تجزيه ناپذيرِشناور در آن معتقد بود، جهان را نامتناهی می دانست.
حال آنکه فيثاغورس و پيروان او به جهان متناهی اعتقاد داشتند و براين باور بودند که جهان نامحدود نمی تواند غايت داشته باشد و در نتيجه ناقص خواهد بود.
اين نظر فيثاغورسيان در افکار افلاطون و ارسطو نيز انعکاس تام داشت
مخصوصا ارسطو مدافع سرسخت جهان متناهي بود و اين انديشه را با دلايلی فلسفی مطرح می کرد.
در عصر تمدن اسلامی نيز ابو يوسف يعقوب ابن اسحاق کندی (185-252 ه ق) فيلسوف بزرگ اسلامی نظر ارسطو را پذيرفت ولی با دلايلی مبتنی بر منطق رياضی به اثبات آن پرداخت
در اين مقاله پس از مروری بر انديشه گذشتگان درباره جهان متناهی به تحليل براهين کندی می پردازيم
1- دلايل ارسطو درباره تناهی عالم
ارسطو بر آن است که گرچه وسعت عظيم عالم مادی به اندازه ای است که تصورش برای انسان مشگل است با اين وجود نمی توان نتيجه گرفت که ضرورتاً اين امتداد واقعی هيچ نوع انتهای واقعی نداشته باشد. ارسطو قائل به نفی بی نهايت بالفعل است و وجود جسم بی نهايت بالفعل را مستلزم نوعی تناقض می داند.
يک امتداد نامحدود بالفعل مقتضی وجود واقعی هيئتي است که هيچ حد و مرزی نداشته باشد در حالی که هر گونه هيئتِ طبيعي علیرغم بزرگی آن ناگزير از آن است که محصور در سطحی بوده و به وسيله ساير هيئت های موجود محدود شده باشد در غير اين صورت فضايی برای ساير هيئت ها باقی نمی ماند.
بصورتی مشابه ارسطو اظهار می دارد که در مورد کل عالم مادی نيز ممکن نيست فکر کنيم که از امتداد بی نهايت بالفعل برخورداراست و نظريه بی نهايت بودن عالم طبيعی که به وسيله مليسوس الثايی بيان شده را رد و انکار می کند.
استدلال های ارسطو بر نفی جسم بی نهايت بالفعل مبتنی بر نظريه ی جهات و عناصر چهار گانه ی فيزيکی وی می باشد که به شيوه ی برهان خلف بيان می کند. چنان که در طبيعيات چنين می آورد که:
"اگر فرض شود که جسم نامتناهی مرکب است ، عناصری از آن ها ترکيب شده است که يا نا متناهی اند يا متناهی. حال اگر يک عنصر نامتناهی است و عنصر يا عناصر ديگر متناهی، در آن صورت اولی ( عنصر نامتناهی )دومی(عنصر يا عناصر متناهی ) را محو می کند و حال آن که برای دو عنصر محال است که نامتناهی باشند
زيرا يک عنصر نامتناهی مساوی کل جسم خواهد بود، در باره ی عناصر متناهی ترکيب چنين عناصری يقيناً يک جسم نامتناهی نخواهد ساخت. "
خلاصه از ديدگاه ارسطو جهان متناهی می باشد.
2- نامتناهی در تفکر مسيحی
تفوق و برتری خير بر ساير معانی در تفکر يونانی موجب آن گرديد که افلاطونيان وجود را تابع خير سازند در حاليکه مسيحيان بر خلاف آنان به حکم وحی الاهی در " سفر خروج " تفوق را از وجود می دانند و خير را تابع وجود می شمارند. خدا به سبب اين که کامل است وجود ندارد بلکه به سبب اين که وجود دارد کامل است و همين فرق اساسی باعث آن می گردد که نفس کمال خدا را دال بر آن بگيريم که بايد کل حدود را از خدا سلب کرد و عدم تناهی او قائل شد.
کمال خدا چون کمال وجود است تنها به معنی تماميت نيست بلکه به معنی مطلق يعنی عدم تناهی است. اگر خير ارجه شمرده شود مستلزم قبول حدود است و به همين سبب بود که يونانيان باستان عدم تناهی را به معنی عدم کمال می گرفتند. بر عکس، وجود برای اين که در شاٌن خدا باشد از خير گرفته می شود. چون وجود فاقد هيچ چيز نمی تواند باشد لازم می آيد که کامل باشد و خير خود جنبه ای از وجود به شمار می رود.بدين ترتيب از کمال وجود تنها تماميت آن لازم نمی آيد بلکه جميع حدود ترد می گردد و باهمين سلب حدود عدم تناهی به معنای ايجابی آن برای وجود حاصل می شود.
بدين معنی عدم تناهی يکی از صفات اصلی خدا در عقايد دينی مسيحان است و بعد از وجود همين صفت است که معنی خدای مسيحی را از تصوراتی که ديگران در باره خدا دارند تميز می دهد.
متاءالهان مسيحی در قرون وسطی جملگی در اين باره متفق بر ان بودند که اثبات وجود خدا با اثبات وجود نامتناهی هر دو يکی است و اين بی شبهه بدان معنی است که، تا وجودی که نامتناهی باشد اثبات نشود وجود خدا به ثبوت نمی رسد. از همين رو دونس اسکانس می گويد:
" ايا در بين کاينات شيئی وجود دارد که آن را بتوان نامتناهی دانست."
جواب به اين سئوال منحصر بود به وجود و خدا و از نظر شرعِ مسيحي امرِ ديگري مانند جهان مادی نمی توانست نامتناهی باشد زيرا همه چيز محاط و محدود است و تنها خدا است که نامتناهی و محيط بر جهان است.
در اواخر قرون وسطی متفکرين جسور با رويکردی فيثاغوری و با تاکيد بر تفسِ رياضی جهان، جهان را يک منظومه بی نهايت دانستند که هر چيزی در آن واجد نسبتی رياضی است. که از جمله آنان می توان به راجر بيکن، لئوناردو، نيکولای کوزايی و برونو اشاره کرد.
اينان کسانی بودند که راه را برای انديشه جديد در باره نامتناهی باز کردند و راز اين گشايش در اين بود که جهان را شامل اعراض و اجسام نمی پنداشتند بلکه اعداد و نسبت های رياضی را مايه پيوند اشياء می دانستند.
3-نامتناهی در تفکر جديد
آنچنان که مورخ و فيلسوف فرانسوی الکساندر کويره به زيرکی دريافته، از مختصات تفکر جديد و دوره تجديد حيات فرهنگی يکی انهدام تصوری است که ذهن بشری از کل کائنات (cosmos) داشته، يعنی انهدام عالم متناهی که شامل سلسله مراتب منظم ارسطويي است و جانشين کردن جهان(univers) به جای آن، که جهانی است يکپارچه و منظم به سبب وحدت عناصر متشکله و متحدالشکل بودن قوانين آن، و ديگری هندسی و کمی کردن مکان(espace)يعنی جايگزين کردن تصور مکان انضمامی با مکان انتزائی و متجانس هندسه اقليدوسی.
در نظر ارسطو، مکان امری نيست که همه اشياء و اعيان ممتد به آن محتاج يا متکی باشند. يعنی چيزی نيست که اشياء آن را اشغال کنند. مکان عبارت است از سطح حايل ميان شیءِ محاط و محيط ( حاوی و محوی ) و جز به جا و حيز چيزی نيست و صرفا در داخل جهان و به شرط اشياء قابل تصور است و خارج از عالم موجود نه خلاء است نه ملاء و خودش هم ماده اي است ذواعراض نه امری هندسی لذا در نظام فکری او بايد به نحوی هندسه اقليدوسی در درون جهان غير اقليدوسی قرار گيرد.
تجديد حيات نوافلاطون گری و پيشرفت های رياضی در عصر کپرنيک که در نجوم وی به اوج خود رسيد موجب آن شد که بر نحوه تفکر ارسطويی و عادات به آن غالب آيد و به اين تفکر رهنمون گردد که اعيان خارجی و نسبت های آنها، جوهرا رياضی است و از اين پس بود که مکان مادی، متعلق به حوضه هندسه و بلکه عين آن گرديد و حرکت اجسام هم رفته رفته با کارهای کپلر و گاليله به يک مفهوم خالص رياضی مبدل گشت و در نتيجه جهان واقعی چيزی نيست جز حرکاتی در زمان و مکان هندسی که به روش رياضی می توان آنها را اندازه گيری کرد.
در اين ميان دکارت در پی آن بود که نظام طبيعت و مطالعه ی امور جسمانی را به يک نظام هندسی محض فرو کاهد. وی با قائل شدن به امتداد که جوهر اجسام را تشکيل می دهد، عالم را عالمی هندسی و رياضی می گيرد اما در مباحثاتش با هانری مور به يکی از مشکلات فلسفه ی خود اعتراف می کند يعنی درباره ی آنچه لاحد می داند و آن چراکه نامتناهی تلقی می کند. به نظر او فقط خدا به نحو ايجابی نامتناهی است و در مورد گسترش جهان و تعداد اجزای قابل تقسيم ماده، او اعتراف می کند که نمی تواند آن ها را به طور مطلق نامتناهی تلقی کند و درباره ی آن ها اصطلاح لاحد را به کار می برد. يعنی اين که جهان به متناهی محدود است ولی در عين حال نهايت ندارد. دکارت با صراحت بيان مي کند که برايش مشکل است که برای جهان قائل به مرز و نهايتی بشود ولی در ضمن می گويد که نمی تواند جهان را نامتناهی بداند زيرا خداوند از لحاظ کمال نامتناهی است و در ان مورد ترجيح می دهد که لفظ "لاحد" را به کار برد نه اصطلاح نامتناهی.
روشن است که دکارت به حق نامتناهی رياضی و هندسی عالم را از نامتناهی وجودی و کمال خدا متمايز ساخته و عقيده ی مور بر قبول امتداد غير جسمانی را درباره ی خدا قبول نمی کند. هانری مور فيلسوف افلاطونی کمبريج با قبول اصول علمی رايج عصر خود اما با دغدغه ی دينی قائل به مکان و فضای نامتناهی است که محل تجلی ذات ربوبی است و نظر خويش را چنين بيان می کند:
"من مبرهن ساخته ام که اين بعد نامتناهی که مکان(فضا) می نامندش، فی الحقيقه جوهر است، آنهم جوهر ی غير جسمانی. يعنی موجودی است روحی. ظهوری است مشوش و نا رسا از ذات ربوبی يعنی تجلی ذات اوست نه افعال او و حيات او."
ايزاک برو(77-1630) معلم و دوست نزديک نيوتن نيز در اين باب به آراءِ دينی استناد می نمايد. وی بر آن است که فضا را موجودی مستقل از خداوند دانستن، خلاف شرع است. همچنين برای ماده وسعت بی نهايت قائل بودن، خلالف کتاب مقدس است. ليکن با کشف نسبت واقعی ميان فضا و خدا ، می توان قائل به وجود عينی برای فضا گرديد. خداوند قادر است که ورای اين جهان، جهان های ديگری بيافزايد و لذا وجود باری از وجود ماده اوسع است و مراد ما از فضا همين قدرت و وسعت عظيم محضر ربوبی است. اگر اين وجود مستند به خدای شريعت را از فضا بگيريم ديگر نمی توان آن را امری ذی وجود دانست و جز قوه محض و ظرفيت محض و جز تمکن پذيری محض نسبت به ابعاد نخواهد بود.
با اين وصف برو، رويکرد الهی و دينی مور در باره زمان و مکان را می پسندد و معتبر می شمارد. يعنی او هم معتقد است که زمان و مکان، به منزله دو موجود مطلق و حقيقی، همان حضور و بقاء ربوبی اند و لاغير.
لکن برو دلبسته نحوه ديگری از رويکرد هم هست، يعنی رويکرد تحصلی علم رياضی، از اين ديدگاه، زمان و مکان دو موجود واقعی نيستند بلکه فقط حکايت از عزم بالقوه و استمرار بالقوه می کند.
از نظر وی "خدای نامتناهی" "وحی دائم" وجود دارد که وجودش محيط بر عالم و موجب مکان است و حيات و بقايش سابق بر خلق اشياء متحرک و موجب زمان است. اندراج زمان و مکان در ذات تغيير ناپذير نامتناهی الوهی است که آنها را چنين ثبات و وضوح می بخشد. زمان "جاری به جرياني يکنواخت" يا "فی حد ذاته مستقل از حرکت" و يا کميتی مطلق و مستقل از هر گونه مقدار و مقياس است.
بنا بر اين زمان و مکان جز قوه محض چيزی نيستند و دو موجود نامتناهی، متجانس و مطلق اند که از معرفت بشر و حرکت و اجسام، استقلال تام دارند.
نيوتن به تاسی از استاد خويش برو فضا و زمان را دو موجود نامتناهی می دانست که گواه حضور همه جايی و بقای ازلی باری تعالی هستند.
۱/فصل نامه ي آينه ي ميراث/شماره ي ۲۰
شماره های قبل :
دومینو - شماره ی دهم / دومینو - شماره ی نهم / دومینو - شماره ی هشتم /
دومینو - شماره ی هفتم /دومینو - شماره ی ششم / دومینو - شماره ی پنجم /
دومینو - شماره ی سوم / دومینو - شماره ی دوم /دومینو - شماره ی اول /